گفتم:
عاشقت شدهام...
خنديد و گفت:
مرسي عزيزم!
باز هم دستار بر سر، پردهاش بر رو
خيس گل نم از سرشك نرگس مستش
با دو چشم خون
خسته از افسون
خسته از افسوس
نه! پر از افسوسِ افسونِ
فريبي پست
چانه بر دستان
دست بر زانو
و آندو در آغوش
خويشتن را در ميان سوز سرمايي كه ميپيچيد
در ميان شب
وز شكوه آن
اشك ميآمد به چشم عابران كور
ميفشرد و فكر ميفرسود
زان فريب سرد
وآنطرفتر شوخ «تردستش»
طرح ميزد با لبانش پر ز زهر خندهاي مسموم
طرح ميزد
طرح يك بازي
بازي نفرين و رسوايي...!
من كه در اين هاله تاريك هستيسوز
رهگذاري بودم از جنس تماشايي
از ميان اشك يخبسته
خوب ميديدم
آنهمه آشفته طرحي را كه او ميزد؛
تو پنداري
ذرهبيني ساختند از اشك
در ميان تيرهچشمانم
آري... آري... خوب ميديدم
كه چگونه شكلهايش در ميان
كاغذي، آهسته آهسته
ميشكفت از خط
و خط از نقطه...
و در اين آشفتهبازار توهم
آنچه ميروييد
بوته تزوير بود از دانه ترديد
و تنهايي
و آن دگر سو باز ميديدم
يخزده دستار آن مرد اهورايي
اوفتاده پردهاش بر چهرهاي
غمناك
و پر از تدبير و تنهايي
در ميان چشمهاي يخزده از سوز سرمايش
قطرهاي آرام ميغلتيد
قطرهاي از جنس خون دل
قطرهاي كآرام يخ ميزد
همچنان چون آن دگر درهاي
غلتانش
و به آرامي يك لبخند
گوهري ميشد به زيبايي... به زيبايي!
باز ميديدم
مردك «تردستِ» بازيگوش
نقش ميسازد
از تمام نفرت دونش
با تمام همت دستش
نقشهاي پر ز ترس و
پر ز تنهايي
همچنانكه بازي دستان مستش را
با تمام هوش چشمانم
خيره ميديدم
ناگهان دستي
دستي از جنس شكيبايي
كوفت بر انديشهام تا آمدم با خود
باز ديدم نقش ترس و خشم و نفرت را
در ميان چهرهاي بيتاب
در ميان چهره آن شوخِ «تردستش»
در ميان كوهي از اندوه
آري اين بازي
- بازي نفرين و رسوايي -
بازي او بود
بازي او، و نه آن مرد اهورايي...
پس من آنجا خويش را خنجر بدستِ غيرت و تكبير و والايي
يافتم آلوده در خون
خون ناپاك فريب و حيرت و ترديد
غرق گوهر
گوهران پاك
غلتان از سر و چشمي كه ميخنديد
با صدايي پر طنين و لحني از طيف
توانايي...
باز من، من بودم آنجا
ديماه 1382 - قزوين
صبح خواب ماندم
موبايلم روي ويبره بود، متوجه زنگ ساعتش نشدم
انگار موبايل تمام مردم شهر روي ويبره بود، همه مردم شهر خواب ماندند.
صبح موبايلم انگار توي تختم افتاده بود، شايد هم تختم روي ويبره بود!! لرزشش
را حس كردم اما بيدار نشدم.
صبح انگار موبايل تمام مردم شهر توي تختشان افتاده بود، چون همه داشتند از
لرزش تختها صحبت ميكردند.
صبح انگار لرزش تختم به ديوارها سرايت كرده بود؛ ترك ديوار غريب بود!
صبح انگار لرزش همه تخت هاي شهر به همه ديوارها سرايت كرده بود. تركهاي ديوار
چنين ميگفتند...
صبح انگار ديوارها از قلقلك تختها تاب نياورده بودند و سقفها از دستشان
افتاده بود....
صبح انگار صبح شبي بيپايان بود
صبح انگار خستگي مردم شهر را فهميده بود
صبح انگار از بيدار كردن مردم بيزار بود
صبح انگار صبحي نبود....
همه موبايلها و تختها و ديوارها و سقفها ويبره لالاييوار دردناك خواندند
تا مردم شهر بخوابند
زمين ناليده بود به حال مردم
و مردم
در خواب ناز
ناله زمين را ديرتر فهميده بودند
چون زمين هم روي ويبره بود....
وقتي جلوي پايم ايستاد، بيشتر از سر ترحم، اين حس نفرتانگيز، بود كه سوار ماشينش شدم تا رسيدن به مقصدم. جلو نشستم كنار دستش... داخل ماشينش هم مثل خارجش تعريفي نداشت. ذهنم مشغول ارزيابي اوضاع بود كه ديدم پيرمرد با صداي آرامي «... فاغشنياهم ...*» ميخواند و تازه متوجه شدم كه داريم وارد طرح ميشويم و او هم طرح ندارد! خندهام گرفت كه پليس او را نديد و وارد طرح شديم.
پرسيدم: «پدر جان؛ ميدوني ايني كه ميخوندي يعني چي؟»
با نگاهي عاقل – اندر – سفيه جواب داد: «يعني: كور ميشن و كر ميشن و شما رو نميبينن!!»
گفتم: «خوب واسه چي خوندي پس؟ ميخواي خلاف كني به آيه قرآن متوسل ميشي؟»
گفت: «من چه خلافي كردم؟ نون زن و بچهرو درآوردن خلافه؟ اينا خلاف ميكنن كه جريمه بيعرضگي خودشونو از من ميگيرن... برن را[ه] بسازن عوض اين كه از گلوي زن و بچهي من ببرن....»
و من، به گمانم براي هميشه، ساكت شدم!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
* «و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم و هم لايبصرون» يعني: «و در پس و پيششان موانعي قرار داديم و پردهاي پوشانيديم بر ايشان تا هيچ نبينند....» كه به صورت دعا در بين نيروهاي ايراني مرسوم بوده است براي حفاظت از چشم دشمن در زمان جنگ.
پيش نوشت: اين
نوشتار اداي ديني است و عرض ارادتي «بداهه» كه با مرور شاهكار قيصر عزيز «نينامه» و يادآوري برخي
قلمزنيهاي حقير، طرح آن در ذهن كوچكم افتاد و شور نوشتن جوشي به جان
انداخت و ....
ناگهان اكنون، در
حال گوش دادن به مرثيههاي آلبوم مولاي عشق، به نگارش آن دست بردم، بدون ويرايش البته، كه مولاي عشق
به بزرگواري خود خواهد بخشيد...
پيامبر خدا كه
پرگشود براي رفتن، محيا كرده بود توشه خويش را.... و نيز توشه امتش را براي هزاران هزار سال سفر بيخطر....
هر چند كه ميدانست امت بنياسراييلاش يك شبه گم خواهند كرد توشه هزاران سال سفر
را و به لَهلَه خواهند افتاد پس از لختي لاشهخواري به يافتن توشه پاك!
آري! پيامبر پرگشود
و بزرگمرد تاريخ ماند كه: «خانهنشيني نتوانست تيغ برنده كلامش كُند كند» و كوثر
كه: «زخم قفل در نتوانست شرح صدرش را، حتي اندكي، بكاهد...» و خانداني كه يتيمي از
عزتشان نكاست و از كرمشان و قرآن: «كه ملعبه دست نامردمان...نشد!»
و امتي كه لاشه
خوردند و لاشه .... تا جگرشان به آتش كشيده شد و پاره پاره شد و عطش جاي آب را به
كور هم نشان داد: «خانهاي كه برترين عالم در آن بود...»
پس باز تاب نياورد
ريههاي گنديدهشان بوي عطر عزيز او را و نامردمي كردند و بدكينگي و سنگ زدندند و
دشنام دادند و خنجر خيانت كشيدند و ...
و كوثر بود كه:
«..... نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه: «نفرين بر مردانگيشان كرد» و بزرگسرداراني
كه: «داغ مادر و برادر... به داغ پدرشان نزديك ميشد» و قرآن كه: «بر سر نيزه....
نشد!»
عاقبت شمشير بر طاق
آسمان فرياد كشيد و خون گريست از نغمه رستگاري بزرگمرد تاريخ تا مسلماني ننگي شود
بر مسلمانان... كه روزي عزتي بود!
ديگر زمانه، باز خنجر
بود و زهر كه بر كرامت كريمترين انسانها ... كه بر كرامت انسانيت انسان بوسه ميزد
و ميريخت و خستگي تاريخ از ناشايستگي ما...
و كوثر بود كه:
«...نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه:«حسرتش جاريتر بود هر زمان» و خانداني و كرامت
انسانيت انسان بود كه: «خون رنگ شد... بارها» و عزت انسان كه: «خون گريست!» و قرآن
بود كه: «دستاويز تجارت ناكث تاجران... نشد!»
اما اين روزها
ستارهها به ياد ميآورند سقوط ديگري كه مسلماني را به قعري پستتر ميكشاند و
انسانيت را به تنزلي نو. نامردمان عهد شكستند و سگي پيشه كردند و... نه سگ شريف
است! آن پيشه كردند كه جز از بني بشر برنيايد.... و عهدها خواستند از عزيزترين عزت
انسان، آنگاه كه خود پيشهشان عهدشكني بود و زمين شرمنده بود و آسمان در حيرت!!
و او، كه خوب ميدانست
چاره را، حجت تمام كرد و تابيد بر آخرين روزنههاي نيمهباز خانه عزت بشر كه داشت
در لجنزاري عميق فرو ميرفت. پس پا بر سرزميني گذاشت كه نامردي بر او پاي ننهاده
بود و پاك بود.
و آنجا وضو ساختند
اندك چشمهاي گشوده بشر در معيتش با آب پاك طينت او و نماز گذاردند بر قبلهاي كه
ديگر تنها از ايشان بود...
آري! خون خدا در رگهاي
او بود تا بدان قلب خشكيده زمين را باز از لذت تپيدن پر كند تا ابد؛ آنچنان كه كسي
نتواند بازش دارد باز از تپش ... و چنين كرد...
ميانه رقصي بود آري آن روز! رقص روان پاك انسان بر آسمان با آهنگي كه طنينش
غمگين بود و شاد و هم ابدي.... كه در ازل پروردگار ايشان نوشته بود.
و شعري بود از عزت و خون و حماسه كه پرده پرده جان ديوان را دريد.
و حكايتي از جاودانگي...
و اشكهايي كه از چاه تجميع آنها چشمه چشمه خنده روييد براي انسان، تا ابد...
و مسلماني كه ناسزا بود ديگر....
چونان كه هر مذهب ديگري پيش از آن...
و خردمند سرزمين آناهيتا بود، دور از خدايگان دروغين آتشمزاجش...
و ناخداي بحر اعظم بود، به دور از تمسخر دشمنان و خيانت خويشان....
و فرمانرواي خوشالحان بود، با عظمت اسطورهاياش ....
و وارث فرمان زمين، تكيه داده بر عصاي جادويياش....
و بتشكن نخستين بود، آرميده در گلستان صدق خويش...
و شاهزاده خوش سخن مصر بود، رها از نافهمي و نافرماني مردمش ...
و روان پروردگار، ايستاده، بالگشوده و استوار، بر صليب عشق آتشينش،...
و .....
و دليل آفرينش.... با لبخند هميشگياش....
و بزرگمرد تاريخ.... با استواري آرامشبخشش...
و كوثر ... كه چشمه مهر بود... و بود....
و كرامت انسان... كه آرام بود چون پدر....
و ديگر خون خدا بود... ريخته بر زمين... و دريا بود.... بر نيزه.... منزل به
منزل....
و عزت انسان... كه در كنار همه خوبيها، در كنار پدر، در كنار مادر، ايستاده،
لبخند ميزد. درست مانند روزي كه جدش لبخند ميزد بر زنجيري كه به بهشت ميكشيد
انسانها را و ايشان از آن گله ميكردند.
و ضجهاي كه هزار سال است به گوش ميرسد از بيكسي انسان
و مرثيهاي كه هزار سال است بر مسلماني خويش ميخوانيم...
و رودها كه بر سرزمين عراق، هنوز انتظار عباس را مي كشند...
و زخمها كه زينب را ميخواهند...
و عسل كه شرمنده كلام قاسم است...
و ماه كه اكبر را گم كرده است...
و تير كه بوسه بر گلوي اصغر را از ياد نميبرد...
اين ديــده كـــه بر نگـــــاه تـــــو دوختهام
اين سيـــــنه كه از عشـــــــق بر افروختهام
اين جان كه ز شوق روي تو تفتيدهاست
رهتوشــــه رنــــــــج اســـــت كه اندوختهام
بهمن ماه ۱۳۸۵
«این ترانه بوی نان نمیدهد
بوی حرف دیگران نمیدهد»
بی تو پارهپارههای قلب من
ماندهام چگونه جان نمیدهد
سفرهی دل همیشه باز من
تن به شعر و داستان نمیدهد
هر چه خواستم بیابمت ... دریغ
دست دل تو را نشان نمیدهد
هر چه میکنم بگویمت به شعر
واژه قدرت بیان نمیدهد
قصهای دگر بگو ز نیسوار
کس نشانهها چنان نمیدهد
باز غنچه را به پیش گل نشان
غنچه بی تو رو نشان نمیدهد
با بهارت از زمین سخن بگو
فرصتی به ما خزان نمیدهد
صبح را به جز به شعر پاک تو
کس نصیب بیکران نمیدهد
کس به کوچه جز تو ظهر انتظار
نور را به رایگان نمیدهد
آینه شکست وقت رفتنت
انعکاس ناگهان نمیدهد
مثل چشمه مثل رود رد شدی
چشمه سنگ را تکان نمیدهد؟
بی تو نغمه در گلو شکست باز
مهلت سخن فغان نمیدهد
باز هم زمانهی وداع شد
بغض دل ولی امان نمیدهد
تو پریدی و دلم رضا به هیچ
جز به دیدنت در آسمان نمیدهد
پ.ن. ديشب دوستي خواست برايش شعري بخوانم... دفتر گزيده اشعارم را که گشودم در ميان آنهمه شعر, شعري از قيصر را برايش خواندم: نامه اي براي تو!
صبح خبر گذشتن قیصر را خواندم...
حالا: دارم مرثیه میسرایم برایش... یا برای خویش! او رشک شعر من بود... آه که چه بیرشک شدم!
«من سفير خلقتم درون تو ...»
ندا چنين مرا به خود كشيد
« كه ذهن توست كشتزار من
و من
ميان "ن͠" و "يسطرون"
به كشت "ما" سري سپردهام چنان
كه ايزدان بدان قسم كنند»
تنم ز نعرهاش لهيب ميكشيد
و جانم از شكوه شكوهاش
و در شگفت بودم از شنيدن صداي او
كه سالها
سكوت او شريك گفتن و نوشتنم بدند
و او در آن ميانه سكوت من
چنين هوار و داد مينمود:
«تو قوّت نوشتن مني
و نغمههاي شاعرانه را
به جز به خاطرت كجا توان درود
بيا كه اين منم
رفيق روزگار عشق و نفرتت
كسي كه خون او هنوز
سراي خاطرات مهگرفته تو را
به نقشهاي استوار
ميان صفحههاي كور دفترت
چنين نشانده ماندگار...»
من از صداي پرطنين او خراب و مست
و او ز بهت من پر از غرور
من اين چنين غريق موجهاي دلهره
و او چو بادهاي نيمهشب شرور
و بعد از آن
در انتهاي بهت و ترس
ميان موج و غرقگي
چگونه گويمت ز لذت شنيدن صداي آشناي خويش
كه: «"ما" تويي
همان كه ايزدان بدان قسم برند
و نيز "ن͠" و "يسطرون"
و هم همين "قلم"»
چنان چو كشتي نجات
و يا چو فار پايدار رهنما
كه زورق شكسته مرا
به ساحل امين آرزو كشاند
در امتداد صخرههاي شعر
كنار جنگل ترانهها
و بعد از آن طلوع هم دميد
طلوع شعر من
شكوه ژرف جاودانگي ...
نهمين بامداد پاييز يكهزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدي
اولين ليلةالقدر يكهزار و چهارصد و بيست و هشت قمري
ديروز
در تلاطم عاشقانه هر روزه
در برابر تنزلي باور نكردني
به ديدار خود رفتم!
و با عاشقانهترين صدايي كه شنيده بودم
صدا كردم
كسي را كه با او
تمام تلاطمها، تموجها، تقديرها....
تصويري زيبا خواهد شد
در قاب عكس گذشتهام
روزهاست كه عاشقم
و اين عشق
عاقبت در تپش روزگار
ديروز
در تلاطم عاشقانه هر روزه
مرا كشت ....
كه ايكاش پيش از اين
پيش از آنكه اينهمه سال
با ياد دستهاي از دست رفتهام
تلف كنم خود را
چنين ميكرد
من يادگار سبزي بارانم
به سرخي عشق
و يادگار سپيدي روزگار
به آبي رويا
و يادگار سياهي غرقه شدن
به بيرنگي مرگ
و تبلور آن
كه به درخشش ستارگان مانستهاست
و سوگند ميخورم
به زلال روح نوزادي ناكام
كه تا ابد تكرار كنم نام خويشتن را ...
كه ديگر هيچ نامي نيست!!!!
24/06/1378
در پناه شبی
که خوابش به روز گذشته بخشیده
بی تاب و بی خواب
پر از شاعرانه های ناگفته ام
با آنکه چشم را هم آغوشی خواب به رؤیا بدل می شود
و با آنکه می دانم قلم انتظار به دست نشستن را دارد
همچنان بی تابانه در انتظار گفتن ناگفته ها
دراز به دراز
با چشمان باز
انتظار خواب می کشم
و نا امیدانه می کوشم به رضایت زبان
بر جورکشی قلم
اسب تازه زین شده خیال
پس از آنهمه چموشی
حالا بی تابانه انتظار سوار می کشد
تا در دشت پهناور خیال بتازد
مادرش
مادیانی بود از جنس اندیشه
و پدرش
سرکش توسنی از تبار امید
چموشی اسب تازه زین شده
بیشتر به پدر مانسته است
با زین بر پشتش اما
هنوز هم
آنچنان سوارِ خویش را سوار است
که از میل مفرط دهنه بر کشیدنش
سوار را
اندیشه هدایت فراموش
به هر سو می کشاند
این خیالِ خیال من است
اسب خوش خیالِ خیال
آه!
دور نیست
آری! دور نیست که بر پشتش
زخمها از سر عادت بماند
و تاولها از سر خستگی ...
پدرش امیدی بود
به برتافتن از زین
و بر کوفتن سواران بر زمین
در چارگوشه حصار تن
که به قیمت جان
تن از زین زدود
اما اسب تازه زین شده خيال
خیال می پندارد
زین بر پشتش را
و اینگونه شادمانانه
انتظار سوار می کشد
تا در دشت بزرگ آرزوها
باز چون پدر
بتـــــازد
شاید ميوه پندهای مادرانه مادیان اندیشه باشد
اینگـــــــــــونه به زیر زیــــن کشیده شدنش
مادیانی که از پشت حصار کوچک اصطبل
با چشمهای سیاه نگرانش
رد غبارین سمهای او را دنبال میکند
و با شیهه های پیاپی
همچنان نگران کره خویش است
و نگران اندک همانندیش با پدر
مادیان پیر نگران است
و نگرانی اش جای زخمی است
از شلاق روزگار بر گــُـــردهاش
در گوشه ای دگر
من
همچنان نشسته ام
بر حصار دست ساز خود
تنها و کرخ
مرا نه یارای آزاد کردن مادیان از اصطبل است
و نه یارای نشستن بر تازه زینِ کره خیال
و نه حتــــــــــی یــــــارای خفتـــــــن
و زبان
هنوز پر لکنت
تلاش میکند در پر کردن جای قلم
و اینگونه آرام آرام
محو میشود
تصویر کره تازه زین شده خیال
در دشت آرزوها
که پنداری در شبی عمیق فرو میرود
و آری! این منم
که به روشنایی بالقوه چراغ اتاقم پناه میبرم
روشنتر از مهتــــــــاب بالفعل دشت آرزوها
و آرام آرام
پرده میپوشم
دست درازی آخرین شیارهای نور را
از میان پنجره بر صورت نیم خفته ام
و بی تاب و بی خواب
روی می آورم به اندیشه
و نشنیده میگیرم
شیهه های نالهگونه اسب خیال را
که لَه لَه سم کوفتن بر سبزی دشت آرزوها
کار همیشگــــــــیاش .... شده .... اس.......ت ....
فروردين 1386