اي زمين اي آسمان اي دردان عاشقان
اي زبان بيدلان و اي زمان عارفان
اي مي و اي مطرب و اي ساقي اين بزمگاه
اي نگار اولين و آخرين سالكان
زاهدان با نام تو فتوي و دعوي ميكنند
اي سبو را برشكسته بر سر اين زاهدان
ما نه رند هر رياييم و خراب هر مياي
اي حجاب عشق ما را بردريده در ميان
پايبند عقل خُرديم و خمار عشق تو
وارهان ما را ز عقلِ پستِ مجنون، وارهان
ما رهِ عشقت نپوييم از براي مصلحت
دررسان ما را به منزلگاه پاك صالحان
اين كه از عشق تو مدهوشيم ما را بس بود
ليك عشقت خوشتر آيد گر شويم از واصلان
اي باد
دمي خموش كه انگار
زين كوچه كوچك سحرخيز
امروز
كسي ره سفر گرفته
اي باد ببين كه او كيست
كاينگونه خموش و آرام
بي آنكه بترسد از خطرها
راه سفر خدا گرفته
اي باد دمي خمش كن آن ابر
انگار كه باز
باران، نه از آن ابر، كه از دل
ميبارد و باز خاك كهنه
از چهره ماندگان اين مرد
ميروبد و ميزند دمادم
آهنگ خموشي و سكون را
اي باد برو بگو به خورشيد
كاين شمع روان كه اين سان
آرام به راه خود روان است
امروز درخشندهتر از توست، كه او را ديگر
پرواي نتابيدن و خاموشي نيست ...
اي باد ببين ... ببين كه آن چيست؟
كاينگونه زمين نهادش اين مرد؟!
واين مردم خسته غمآلود
آشفته، به سوي او دويدند
تا باز برآورندش از خاك ...
اما همه خاك بود و آن جسم!
آن كالبد همه تكيده ...
با چهرهاي از مسافر مست....
گويي كه هماوست خفته در خاك ...
اما نه... ، غلط گفتهام انگار.....
سوگند به شب... كه اين شب اوست!!
واكنون، پس از اين همه هياهو
او نور شدست و ديگر
زاين شبزدگان و شبنشينان
خندان ...
همه راه او ...
رهايي است...!