تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

اردلان یه كوچولوي ۴-۵ سالَس که روز تولدش رو خیلی خوب به خاطر ندارم، اما خوب يادمه كه از همون وقتي كه به دنيا اومد، از همون روز اول كه هنوز حتي اسمش هم معلوم نبود، تو بغل من بود و هنوزم كه هنوزه، روزي نيست كه من از دستش خلاصي داشته باشم!

اون اوايل خيلي ناز بود و آزار و اذيتي هم نداشت، ميومد مثل بچه آدم (البته مثل بچه آدم!) مي‌نشست تو بغل من، زُل مي‌زد به من و آروم به كاراي من دقت مي‌كرد و گاهي هم اگه چيز به‌درد بخوري دَم دستم پيدا مي‌كرد، واسهء خودش برمي‌داشت و اگر هم نه كه يه چيزايي مامانم واسش مي‌آورد.

آخه مي‌دونين من اون وقتا داشتم واسهء كنكور ليسانس درس مي‌خوندم و واسهء همينم مامانم نمي‌ذاشت بهم بد بگذره، خوب اين وسط اردلانم از سايهء توجهات مامان جون! -البته خوب مامان جون من ديگه يه جورايي مامان جون اونم بود ديگه- بي‌بهره نبود. راستش حالا كه دارم فكر مي‌كنم مي‌بينم مامان جون بيشتر از اين كه به فكر من باشه، به فكر اردلان بوده، البته خوب شكي نيست كه اين توجه به اردلان قطعاً به خاطر من بوده، چون اردلان از همون موقع‌ها هم، كوچولوي من محسوب مي‌شد!!

بگذريم، به هر حال اين كوچولوي بامزه، هميشه اونقدرا هم بامزه نموند و حالا شده مايه عذاب من و ديگه مدت‌هاست كه دست از سر من برنمي‌داره و نمي‌تونم از شرش خلاص بشم. اونقدر كه اين روزا گاهي به اين فكر مي‌افتم كه يه بلايي سرش بيارم، اما خوب هنوز كاملاً مطمئن نيستم! البته ناگفته نمونه كه اون بيچاره هم خيلي گناهي نداره، شايد تقصير من باشه كه اينقدر لوس و شر شده، اما خوب بالاخره بايد يه كاريش كرد!

اونايي كه اردلان رو از نزديك مي‌شناسن مي‌دونن من چي مي‌گم و چي كشيدم، شايد شما هم اگه بيشتر باهاش آشنا بشيد، حق رو به من بديد كه اينقدر از دستش شاكي باشم؛ حالا بازم واستون ازش مي‌گم تا بدونين چي از دستش كشيدم...!

 

پ.ن. بين بقيه مطالب اين وبلاگ، شايد اين يكي زار بزنه، اما اينم بذاريد به حساب «واكنش ذهن آدمي در برابر مسايل جدي ابلهانه»!! هر چند بقيه‌اش هم آش دهن سوزي نيست، مگه نه....!

+ نوشته شده در  85/01/29ساعت 19:0  توسط ع.ك.بينا  | 

دوباره در درخشش آن آخرين ستارة قرن

در آسمان سياه

و در تحصّن بلبل كنار پاي گون

در آن كوير خموش

و در شروع تپيدن درون سينة من

در آن زمان فراغ

در آن زمان فراغ از تمام مستي‌ها

فراغ از مي و ساقي، فراغ از غوغا

در انفجار خندة بر عشق

و افتضاح توبة عاشق ز مستي و شور

كه هر نفس نياز كسي را نماز مي‌خواندند

و هر زمان جنازة مردي به خاك مي‌افتاد

و در تحكّم ابليس

كه خنده‌كنان

به كوهي از دل مرده فراز مي‌آمد

و در خيال خودش

به مرگ عشق بلند بلند مي‌خنديد

صلابت يك ذرة فنا شده را

كه از مقام خدايان عشق مي‌آمد

از آخرين دريچه نابستة دلم ديدم

كه بر لبش افسون عشق جاري بود

و در نفسش آتشي سمندرسوز

و در دو ديدة مستش جهاني از غوغا

و برقي از سر شــــــــــــــــور

و در حماسة اين ذرة سترگ و عظيم

و از شكوه حديثي كه بر زبان مي‌راند

و با جرقّة برقي كه در نگاهش بود

دوباره در تن آن كوه شيطاني

تزلزلي افتــــــــــــــــاد

و از فراز آن ابليس

به زير غلتيــــــد!!

آري ...

تمام آن دلها....

دوباره از نامش

به تپيدن افتادند ...

زمستان 1379-كرج 

+ نوشته شده در  85/01/17ساعت 11:41  توسط ع.ك.بينا  | 

گوش كن!

صداي گريه عاشقانه كيست؟

كه از فراز زمان

چنين طنين دارد!

كدام راهي خسته؟ كدام منزل دور؟

كجا دوباره كسي راه گم كرده‌است؟

 

هر وقت مورچه‌اي راهش را گم مي‌كند، خدا برايش غصه مي‌خورد!

  مكتوبه الفاظ

+ نوشته شده در  85/01/07ساعت 13:2  توسط ع.ك.بينا  | 

هيچ تا به‌حال توجه کرده‌ای که درخت، براي كنده‌نشدن زردترين برگهايش، تا كجا خم مي‌شود؟

+ نوشته شده در  85/01/07ساعت 12:56  توسط ع.ك.بينا  | 

گفت: «كاش به عدد مردم دنيا گل داشتم تا هر كس را گلي مي‌بخشيدم

            به رايگان و بي منت!»

                        و دسته‌گلي را كه دستش بود بوييد...

گفتم: «چرا همين‌ها را نمي‌بخشي؟»

هيچ نگفت!

اما از چشمانش مي‌شد خواند:

            «پس براي من....؟!»

 

تنها آنكس كه هيچ ندارد مي‌تواند ادعا كند كه واقعاً بخشنده‌است.

مكتوبه الفاظ

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت 21:3  توسط ع.ك.بينا  |