تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

شب مهتابي ...

مهتـــــــاب ....

و خروشيدن يك مهتابي ...

و سقوط مهتــــــــــاب!

 

من سرم ويران است

از هجوم همه باورها

از نگاهي تازه

از عبوري غمناك

و تماشاي زمان!

يك‌نفر راه مرا مي‌گيرد،

مي‌خروشد با خود:

«چه كسي مي‌گويد

كه نئون چيز بدي‌است؟

ديده بگشا و ببين...

و ببين پروانه ...

اگر از شوق به سويش بپرد

پر نمي‌سوزدش از راه جفا!

راستي پروانه

خوب مي‌داند

كاينهمه شمع كه در باد وزان مي‌رقصند

يك خيال‌است از آن آتش افروخته از روي جفا

يك فريب است كه پرهاي ظريف او را

خواهد سوخــــــــــــــــــت ... »

من از او مي‌گذرم

او به من مي‌خندد؛

 

اما ...

يك نفر مي‌گذرد در صف تصوير نگاهم!

بر لبش رازي هست

زير لب مي‌گويد

كه: «اناالحق، هو ... حق ...»

من پي‌اش مي‌افتم

باز هم مي‌گويد

كه: «اناالحق، هو ... حق ...»

باز هم مي‌گويد

باز هم مي‌گويد

باز هم مي‌گويد ...

عاقبت مي‌پرسم

آنچه كه قلب مرا مي‌فشرد را از او:

كاين چه سري است كه از اينهمه تكرار كلام

دل نمي‌گيري و هر بار به شوقي افزون

باز هم مي‌گويي

كه: «اناالحق، هو ... حق ...»

ديده بر ديده من مي‌دوزد،

مي‌گويد:

«گوش كن ...

كه اگر دل بدهي بر سخنم، مي‌داني!»

باز هم مي‌گويد

كه: «اناالحق، هو ... ... » نه اينبار ...

 چشمه‌اي از سخنش مي‌جوشد

و سخن مي‌گويد با من

و فرو مي‌شكند از جوشش

نخوت تازه‌ترين فكرم را.

و به من مي‌گويد:

«كه اگر پروانه

مي‌پرد سوي كسي يا چيزي

مي‌پرد تا كه بسوزد بالش

مي‌پرد تا كه بميرد در عشق!

و نئون چيز بدي‌است...

روشن است و زيبا، اما سرد

سردتر از چيزي

كه بسوزد پر پروانه مجنون از عشق

من از او مي‌پرسم

كه چرا اينگونه‌است؟

باز هم مي‌گويد

«كه اناالحق ... هو ... حق ...»

و نگاهش را

بازمي‌گيرد از من

او ز من مي‌گذرد

من در او مي‌ميــــرم...!

 بهار ۱۳۷۹ - کرج

+ نوشته شده در  85/02/27ساعت 19:33  توسط ع.ك.بينا  | 

من از مسافران صبورم كه سالهاست

به شوق مقصد اين راه بي‌پايان

ره سپرده‌ام

و امروز

دوباره در تلاطم عاشقانه هر روزه

دوباره در گردش ماهها و روزها

دوباره از آغاز

و از تقابل بودن و راه پيمودن

و از تساوي هستي و شور دويدن

و از تكامل ماندن

با عشق ....

و از تولد خويش

عبور را ديدم!

آري، از زندگانم

و زندگي يعني:

رفتن از تنگ‌ترين كوچه اين شهر بزرگ

كندنِ سخت‌ترين صخرة اين كوه بلنــد

ديدنِ دورترين ابـــــــر سپيــــــــد

خواندنِ ژرفــــــــــــترين شعر زمان

مردن از كهنــــــــه‌ترين زخم جهان!

مردن از خويش ..... به مــــــرگ

و اما مرگ:

اوج تصنيــــــــــــــــــــف حيات

ضربه آهنــــــــــــــــــــگ زمان

آخرين پردة آواز غم‌انگيــــــــز وداع

وسعت پاك‌ترين گوشة موســيقي من

و مدال رفتـــــن ......

تسنيم وصال!

فروردین ۱۳79-كرج

+ نوشته شده در  85/02/24ساعت 20:1  توسط ع.ك.بينا  | 

صبح یه روز مزخرف تابستونی... توی شهر شلوغ ... روی صندلی عقب یه تاکسی درب و داغون ... بین دوتا آدم لندهورتر از خودم....

عجب صحنه مضحك و وحشتناكي بود... تو كف اوضاع دور و برم بودم كه نگاهم به تصوير راننده تاكسي افتاد كه تو آينه لرزان و شكسته، هي اين طرف و اون طرف مي‌رفت؛ تصوير آينه رو با نيمرخ راننده كه داشتم از كنار دستش، موقعي كه دختر روي صندلي جلو رو ديد ميزد،  ميديدم، تركيب كردم و به يه نتيجه ساده رسيدم: عجب قيافه مزخرفي داره اين يارو... و تو دلم زدم زير خنده!

وسط حال كردن با افكارم نگاه بغل‌دستيم رو صورتم سنگيني كرد، منم نگاهمو دوختم بهش! طاقت نياورد كه:

-          چه جالب!

-          چي جالبه آقا جان؟

فكر كردم اونم متوجه قضيه شده، كيفم دو برابر شده بود و قند داشت تو دلم آب مي‌شد از كشف جالبم!!!! يارو ادامه داد:

-          شما چقدر شبيه آقاي راننده هستين!!! باهم نسبتي دارين؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/02/20ساعت 20:3  توسط ع.ك.بينا  | 

ديشب...

       از لذت نچشيدن لبريز

       و از غرور نخواستن سرشار

       و با لطافتِ «بودن براي او» همراه

       مثل هر شب

اما نه به همان سادگي، گذشت

 

و تنها من ماندم

با يك دنيا خيال آسوده

آسوده از اوج براي ديگري زيستن....

بهار ۱۳۸۰- کرج

+ نوشته شده در  85/02/18ساعت 10:3  توسط ع.ك.بينا  | 

شب ...

تصوير بينهايت ذهن شكسته‌ايست

كز بيكران خويش

ترجيع‌بند بلند خاطره‌اي را

با لحن مبهم انديشه‌هاي پاك

تصوير مي‌كند.

امشب شب من‌است

تصوير بينهايت ذهن شكسته‌ام

تصوير بينهايت انديشه‌اي حزين

كز جرعه جرعه مِيِ عمرِ رفته‌ام

مست و خراب و شوخ

شعري به بيكراني آواي صبح را

در طنزِ مدحِ من به صدايي غمين و پست

آواز كرده‌است!

در پرده‌اي دگر...

آنسوي اين شب اندوهناك، من

مبهوت واپسين ترانه مستانه سپهر

در حيرت از توان حماقت درون خويش

تصوير شعر اين شب سرد و سپيد را

در مغز باطلم به تماشا نشسته‌ام!

در منظر دلم

مردي است

كز زير پرنيان سياهي كه روي اوست

فرياد مي‌زند

كه: «اي كاش اين سياهي و پستي به خواب بود.»

آوا بلند مي‌شود از گوشه‌اي ديگر

رو سوي مرد سيه‌پوش خسته‌دل

-آوايي آشنا كه دلم را نشانه مي‌رود-

«اين قصه را كه تو آنرا نوشته‌اي...

پايان جز اين نبود!»

 

در حيرت از حقيقت اين معني شگرف

در حسرتِ لطافت آن لحظه شگفت

كز روي آز

با پوچي تزلزل يك خواهش عميق

با پستي گشودن يك قصه پليد...

از دست دادمش

آواي آشناي دروني خويش را

تكرار مي‌كنم:

شب آن شب سيه

شب آن شب پليد

شب آن شب شكستن خوبي به دست من

شب آن شب گذشتن از او براي خويش

شب آن شب غريب....

بايد سحر شود از شور هستيم

بايد سپيدي نو يابد اين زمين

بايد دوباره بتابد ستاره‌ام....!»

 

آري! شب آينه‌ايست.

و آينه‌وار

تصوير بينهايت ذهن مرا به صبح

تحويل مي‌كند.

اين راز هر شب است

باشد كه آينه من شبي دگر

تابنده‌تر ازاين شب حسرت‌فزا شود

باشد كه ذهن من به خاطره‌اي پاك رو كند

تا پاك‌تر شود

آن لحن مبهم انديشه‌هاي من....

تصوير بينهايت ذهن شكسته‌ام!

زمستان 1379 - كرج

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 23:56  توسط ع.ك.بينا  | 

باز، در صلابت يك لحظه، آنچنان برايمان دست تكان داد كه عمق وجودش جايي از زمين را به لرزه درآورد. باز در تكرار نفسهايمان تحولي ايجاد كرد؛ و تكرار نفسي را به بدعتي به طراوت سكوت تازه كرد. آري... او آمده بود.

آمده بود تا سري به ما بزند، آمده بود تا يادي از ما بكند؛ مثل هميشه، مثل هربار، ناخوانده و غريب! با همان قدرت عجيب هميشگي. سال‌ها پيش، وقتي به او نگاه مي‌كردم، متوجه شدم كه چنان دقيق وجودي را، با سرعت يك لحظه، خاطره كرد كه خاطر از وجود هم بيشتر شد! او مانند كبوتر آزاد، سبك و رها، به زيبايي يك بالِ گشوده، پروازكنان از لبه هيچ گذشت و به اين سو آمد!

هميشه در ميان ما كسي بود كه با او برود. باز انديشه‌هامان را پر داديم تا ببينيم اين‌بار هماي انديشه‌مان بر شانه كه خواهد نشست. لحظه‌اي چشم بربستم! تلاش عميقي براي احساس كردن پاي هما بر شانه‌هايم در من موج مي‌زد! چشم گشودم!! هر كس همايي بر شانه داشت جز من...! همه درحال رفتن بودند و تنها من و او ايستاده بوديم! چه لحظه سنگيني بود! او براي همه دست تكان داد و همه براي او ... نه براي من!!!!

آري! همه آنها ايستاده بودند و اين من بودم كه همراه او مي‌رفتم!

۱۳۷۸

+ نوشته شده در  85/02/11ساعت 7:39  توسط ع.ك.بينا  | 

آدم‌ها چند دسته‌اند:

- يه عده اونايي هستن كه تو كُنج تنهايي خودشون اونقدر صبر مي‌كنن، كه بالاخره يكي بياد و اونا رو انتخاب كنه! اين دسته معمولاً زود خسته مي‌شن و به انتخاب‌هاي زودهنگامي تن مي‌دن!

- عده ديگه‌اي هم هستن كه خودشون رو در معرض انتخاب قرار مي‌دن، اما ساكت مي‌مونن تا ديگران انتخابشون كنن! اون‌وقت خودشون از بين گزينه‌هاي موجود يكي رو انتخاب مي‌كنن. اين دسته هم به ايده‌آلشون نمي‌رسن، اما بهش نزديك مي‌شن!

- عده ديگه‌اي هم كه خيلي متفاوتند؛ اينا اونقدر ديگران رو انتخاب مي‌كنند تا يكي انتخابشون كنه؛ اين دسته از آدما هم هر چند پايه تصميم‌گيريشون رو خودشون مي‌ذارن، اما به ايده‌آل نمي‌رسن! چون نمي‌تونن ريسك كنن و واسه همينم هر كسي به ايده‌آلشون نزديك باشه رو امتحان مي‌كنن!

- دسته ديگه صبر مي‌كنن تا ايده‌آلشون يا حداقل بهترين گزينه ممكن پيدا بشه، اونوقت تمام تلاششون رو مي‌كنند تا اون ايده‌آل هم اونا رو انتخاب كنه يا لااقل قبول كنه. درسته كه اين دسته شانس زيادي واسه رسيدن به ايده‌آلشون دارند ولي حتي بعد از رسيدن بهش هم مدام در عذاب و خستگي تلاشي كه كردند خواهند بود...

- دسته آخر هم آدمايي هستند كه كمين مي‌كنند تا ايده‌آلشون سر برسه، اونوقت آروم آروم چنان رو دل و دين و عقل و هوششون چمبره مي‌زنن كه خودشون هم ايده‌آلِ ايده‌آلشون بشن و بجاي اينكه اونا ايده‌آلشون رو انتخاب كنن، اون ايده‌آل انتخابشون كنه! اينا آدمايين كه شيطون شاگرد تنبله كلاس درسشونه!

 

شما از كدوم دسته‌ايد؟

+ نوشته شده در  85/02/08ساعت 13:43  توسط ع.ك.بينا  | 

مرا تا لب مرز تشويش برد
شبي كه مرا كند و با خويش برد
مرا از عبور خود آكنده كرد
مرا خاك كرد و پراكنده كرد
غمي بود و زخمي كه در سينه بود
صدا بود و شب بود و آيينه بود
كه بود آنكه بر خويشتن مي‌گريست
كه بود آنكه در چشم من مي‌گريست
من آن شب چه ديدم در آيينه‌ها
كجا مي‌دويدم در آيينه‌ها
قدم مي‌زدم خاك تن مي‌گشود
زمين زير پايم دهن مي‌گشود
مَنِ مَن دلش را قوي كرده بود
همه زخم را مثنوي كرده‌بود
من و دل گذشتيم تشويش را
من آن‌شب شكستم دل خويش را
من آن‌شب شكستم تلاطم شدم
و در چين پيشاني‌اش گم شدم
در آن اوج با آسمان هم‌نفس
دلم بود و من بودم و هيچ كس
من اين تن نبودم تو بودي و تو
و من، من نبودم تو بودي و تو
تو بودي شب خشك پاييز بود
تو بودي تمام دلم نيز بود
تو بودي تنم بود و ويرانيم
تو و خاطرات دبستانيم
تو و خواهش خون خاموش من
تو و نعش من مانده بر دوش من

مصطفي علي‌پور

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت 22:45  توسط ع.ك.بينا 

سلام به همه دوستان عزيزم!

راستش خيال نداشتم اين اردلان كوچولو رو اينقدر زود معرفي كنم، اما خوب وقتي كه يه هويي اومدم توي وبلاگم و 5 چشمه روشني رو ديدم كه هر كدوم دريايي از صداقت رو داشت، دلم نيومد بيش از اين بازي كوچولوي خودم رو ادامه بدم! راستش ترسيدم ادامه اين بازي دوستاي خوبي مثل شماها رو برنجونه! البته ناگفته نماند كه خيلي از خواننده‌هاي وبلاگ من اردلان رو از نزديك مي‌شناسن!

راستش اردلان نه يه ميمونه، نه يه كوالا، نه يه داداشي و نه حتي آدم! تعجب نكنيد، البته وجود خارجي داره! قصه اردلان از روزي رو ميل بافتني ذهن من سر افتاد (اشتباه كه اصطلاحات تخصصي رو بكار نبردم!) كه خواهر كوچولوي من تصميم گرفت با من يه شوخي بكنه! شوخيش هم از اينجا شروع شد كه من به سختي تونستم از بين صندلي و ديوار رد بشم! آخه مي‌دونين من شكم نسبتاً بزرگي دارم! واسه همينم خواهرم يه‌دفعه بي‌مقدمه گفت: «خودت تنهايي رد مي‌شي ولي با اردلان نه!» منظورش از اردلان رو بلافاصله فهميدم و دوتايي زديم زير خنده! ديگه از اون به بعد اسم شكم من شد اردلان! حالا فكر كنم متوجه شده باشيد كه چرا اينقدر دوست دارم هلاكش كنم! يا چرا با اين سن و سال كمش مي‌برمش واليبال!

بازم از بابت اين شوخي معذرت مي‌خوام، اما باور كنيد نظرات فوق‌العاده زيباي شما من رو از اون چيزي كه انتظار داشتم هم بيشتر خوشحال كرد! از همتون ممنونم! البته خوب بالاخره گفته بودم كه: «طنز واكنش ذهن آدمي‌است در برابر مسايل جدي ابلهانه»[i] و اينم بالاخره يه مسئله جدي ايلهانه بود كه ذهن من يه واكنش طنزآلود رو در مقابلش تقديم شما كرد.....



[i] اكتاويو پاز

+ نوشته شده در  85/02/06ساعت 1:3  توسط ع.ك.بينا  | 

 قول داده بودم بازم براتون از اين اردلانِ ديگه حالا نه چندان فسقلي بدجنس بازم بنويسم، اما اينقدر از دستش عصباني بودم كه اصلاً حال و حوصله‌شو نداشتم، اما امروز كُفرم رو درآورده! خيلي ديگه پررو شده، اينقدر كه ديگه تو محل كارم هم دست از سرم بر نميداره! مثل سيريش هيچ جوري هم نميشه از دستش خلاص شد! حالا كاش بياد و آروم بمونه؛ مياد ميشينه وَرِ دل من، هر وقتم كه گير بده ديگه هيچ جوري نمي‌شه از دستش خلاص شد. منم باهاش لَج مي‌كنم و گاهي يه روزِ تموم اصلاً و ابداً بهش محل نمي‌دم! شايد به نظرتون بي‌رحم بيام ولي باور كنيد هيچ جور ديگه‌اي نمي‌شه با اين جونور كنار اومد!

مثلاً همين امروز از صبح تا حالا داره نق مي‌زنه، اما من اصلاً محلش نذاشتم، فقط اول صبحي يه دست نوازشي به سرش كشيدم، اما اينقدر پررو و بي‌چشم و رو شده كه 5 دقيقه بد لوس بازي رو شروع كرد، منم باهاش قهر كردم و هر چي نِق زد تحويلش نگرفتم تا همين چند دقيقه پيش كه ديدم مثل فلك‌زده‌ها يه گوشه كز كرده و ديگه دلم واسش سوخت! بالاخره چيكار مي‌شه كرد!

اما كلاً اين روزا اصلاً نمي‌تونم تحملش كنم، براي مثال دوسه روز پيش بود اگه اشتباه نكنم، اونقدر موقع رانندگي اذيتم كرد كه از سر عصبانيت دلم می‌خواست در ماشين رو باز كنم و پرتش كنم بيرون، اما خوب نتونستم اينكار رو انجام بدم! نمي‌دونيد من از دست اين فسقلي چي مي‌كشم، براي اينكه آروم بشه و از دستش خلاص بشم، به هر كاري دست زدم، برنامه ورزشي براش گذاشتم، بردمش كوه، استخر، واليبال و .... اما اصلاً فايده‌اي نداره، درست بشو نيست، پاشو كه مي‌ذاره تو خونه باز همون آش و همون كاسه‌س!

به هر حال درد دل من كه تمومي نداره (اين تيكه‌شو مثل پيرزن‌ها موقع خداحافظي گفتم) اما بذاريد يه كمي بگذره، سعي مي‌كنم دفعه بعد تكليفمو با اين فسقلي معلوم كرده باشم! واستون تعريف مي‌كنم كه بالاخره چه بلايي سرش خواهم آورد، البته هنوز خودمم نمي‌دونم. تا ببينيم چي پيش مي‌آد...

 

پ.ن. اين متن دوميه شده عين صفحات دفترچه خاطرات! خودم كه خوندمش حس كردم فقط حرافي بيهوده‌س! اما بعديشو قول مي‌دم از اين بهتر باشه!

+ نوشته شده در  85/02/05ساعت 0:50  توسط ع.ك.بينا  |