روييدن نسيم
آواز برگها
شبپرسههاي پر از عطر نسترن
نجواي جيرجيرك عاشق...
اين روزها دگر از ياد رفتهاند
اين واژههاي ناز...
ديگر به خاطر من هم نميرسند
آن روزهاي خوب...
اي دل تو را چه شد
كاينگونه ملتهب
هر شب نظارهگر پستي توام
كو جوشش ترانه بودن درون تو
كو درد عاشقيت
كو شعر ناب مهر
كو آن نواي پاك
آن حال خوش كه تو را بود
اكنون بگو كجاست؟!
آه!!
آتش تو را سزاست!
آتش تو را سزاست!
يكنفر پشت سرم ميخواند
نغمهاش داوودي است
اما...
در نوايش به سرودي مهجور
از كتاب الفاظ
دفتر سنگدلي
با هزاران نكته
روي ميآرد
يا نميدانم شايد
دفتر نفرت و ترس؟!
و به هر حال... نوايش گيراست
سوز سرما از پشت
به سرم ميكوبد
سر خود را به هزاران زحمت
ميكنم در يقه كهنه اين پيرهن پير فرو
غافل از لذت رنج
غافل از لذت درد
باد تصويرگر است
ميزند نقش ز هر سو به سراپرده شب
نقش مستور ريا
يا كه شايد نه ... هان!
نقش مزدوري عقل
با خط گرد و غبار
نغمهگر نغمه خود را از پشت
باز هم ميخواند
من نميفهمم او كيست
يا چه سري است كه اينگونه نوايش گيراست!؟
ميروم ژرفتر از پيش به اعماق صداش
فالش ميخواند انگار
يا شايد...
اندكي خارج پرده... اما ...
و به هر حال ... سرودش سرد است
قطرهاي ميچكد از سقف سياه
يا كه از برگي درختي شايد...
قطرهاي ديگر ... باز...
و دگربار ... آري...
آه! اين باران است
باز هم ميبارد
تا بشويد همه نقش غبارين نسيم
از سراپرده شب!
قطره قطره! نم نم!
جوي جوي و ... شُر شُر...
بگذاريد ببينم! انگار...
مينويسد خطي...
خطش انگار كه جادوي زمان را ماند!
يا كه شايد كلماتش مستند؟!
آنچه من ميبينم
نقش مشتي مرد است
پيرهنچاك و سيهچشم و ... گلوببريده!
كه به هنگامهء رقصي پر شور
ناگهان برج زمان افتادهاست
و پس از آن همه رقاصان
بيزمان رقصيدند...
و كنون اين باران
خط به خط، پرده اين رقص شگفتآور را
بر زمين ميسازد
آنچنانكه گويي
نقشها ميرقصند...!!!
رقص آهنگيني است:
تـَ تـَ تَقتَق ... تَق ... تَق ...
وه عجب آهنگي!
رِنگ موسيقي نمناك زمين است آري...
اما حيف...
كه چنين آهنگي
با صدايي رنجور
از سر بيدردي
در زمان همراه است...
حال ميفهمم!
كاين نواي مهجور
از كجا آمدهاست
يادم آمد آري...
اين نواي مرگ است!
مرگ يك مرغ مهاجر چون من
كه گرفتار طمع، در دام است
و سرود هجمه
هجمه شوري اشك
به عطشناك دهان
و صداي خواهش
خواهش دست طمعورز زمين
از سيهبار زمان
آري...
اين همان موسيقي است
كه زمين را آشفت
و زمان را خشنود
و همان مفهوم است
با همان سنگدلي
با همان نفرت و ترس
از همان مكتوبه
از كتاب الفاظ...
اردیبهشت ۱۳۸۳
O, how Thy Worth with manners may I sing?
When thou art all the better part of mine!
What can mine own praise to mine own self bring?
And what is it but mine own when I praise thee?
Even for this let us divided live,
And our dear love lose name of single one,
That by this separation I may give
That due to thee which thou deservest alone,
O absence, what a torment wouldst thou prove,
Were it not thy sour leisure gave sweet leave
To entertain the time with thoughts of love,
Which time and thoughts so sweetly doth deceive,
And that thou teachest how to make one twain,
By praising him here who doth hence remain!
William Shakespeare
با توجه به پیشنهاد بعضی از دوستان ترجمه این شعر رو در ادامه مطلب آوردم
مرد پير، با لباس سبز خاكي، كنار خيابان پر دار و درخت، مشغول آبياري درختان حاشيه خيابان، نظرم راجلب كرد. همينطور كه موقع آبياري آرام آرام شيب خيابان را پايين ميرفت، به كنار هر ماشيني كه ميرسيد، با آب شيشه و جلوي آنرا كه از فضولات پرندهها و شيره و شاخ و برگ درختان لك شده بود، ميشست!
نزديكتر رفتم! مرا كه ديد، انگاري از خجالت، سر آب را به طرف درختان برگرداند. خيره ايستادم تا تماشايش كنم. كمي كه گذشت، پنداري خجالتش ريخته باشد، باز مشغول شستن ماشينها شد. صدايم درآمد كه:
- پدر جان توي اين اوضاع كم آبي حيف نيست اين آب كه باهاش ماشيناي مردم رو ميشوري؟!
لحضهاي نگاهم كرد..... بعد در حالي كه به رديف درختان اشاره ميكرد، گفت:
- آخه نميخوام كسي از دست بچههاي من ناراحت باشه، دست خودشون كه نيست.... عمداً كه اين اتولارو كثيف نميكنن كه....
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزهگر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم گرم خمودش را
در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفتهتر سازد
بدينسان بشكند دايم
سكوت مرگبارم را ...
از باغ خاطرههايم
هر کس به ديدن برگی، گلی، بسنده نمود
از خارها همه شاکی
از عطر باغ گل همه مدهوش
بر گوشه لب همه لبخند
لبخند خوب تأمّل ...
يا نيشخند تلخ گلايه!
پايی هزار غنچه دل را شهيد کرد
دستی نوازشی به سر شاخهاي كشيد
آوايي از شميم گلي شعرها سرود
وآنسو كسي به ديدن ماري هوار زد!
امّا ...
امّا کسی به فلسفه باغ پير دل
حتي کنايه بيربط هم نگفت!!