تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

شبي آشفته در رويايي از مرگ

تن خود را به روي خاك ديدم

گروهي گرد آن در گفتگويي

ز هر سو جمله‌اي، آهي شنيدم

كسي از خود مرا بهتر ستودي

به افسوسي و آهي مي‌خريدم

كسي ديگر به لبخندي و خشمي

به حالي بود كه‌اش هرگز نديدم

چنان بر نعش من نظاره مي‌كرد

كه پنداري درونش مي‌دريدم

من از اين جمع مشتاقان نعشم

شرابي از خوشي برمي‌كشيدم

نواي خودستايي در من افتاد

كه من اين جمع را درهم كشيدم

در اين هنگامه مردي نكته‌اي گفت

من از آن، بند خودخواهي دريدم

كه: «بيهوده كسي بود اين طفيلي

من از بيهودگي چون او نديدم!»

چنان گفتار او در آتشم زد

كه از رويا و بيداري پريدم!

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت 2:46  توسط ع.ك.بينا  | 

اونقدر كار داشتم كه نمي‌دونستم كدومش رو بايد انجام بدم، در نتيجه نشستم پاي تلويزيون .... فينال جام جهاني ... ايتاليا ۱ - فرانسه ۱ .... وقت اضافه اول بود گمان كنم.... گزارشگر با هيجان وحشتناكي از كاناواروي ايتاليايي و از اون بيشتر از زيدان فرانسوي تمجيد مي‌كرد و صداي زيزو گفتن تماشاچي‌ها از گيرنده من هم شنيده مي‌شد! لحظه‌اي بعد نظر گزارشگر عوض شد... صحنه آهسته مي‌گفت كه بهترين بازيكن زمين و جام و شايد جهان كه همه تمجيدش مي‌كردن به لحاظ اخلاق و بازي و تجربه و متانت و .... بداخلاق‌ترين بازيكن ليگ ايتاليا رو كه به رسوايي‌هاي پياپي دچاره با يه حركت (ناجوانمردانه) -البته به قول گزارشگر بازي- زده و .... اخراج!

فرداش زيزو شد بهترين بازيكن جام.... و همه سران فوتبال جهان و جام جهاني گفتن كه: چون فتد در شير خالص موي، رسوا مي‌شود!

روز بعد زيزو گفت كه جناب ماتراتزي به من گفته بود: تروريست!

حالا بايد ديد كه ما چرا اينهمه مسلمان‌هاي بدي هستيم كه يه مسلمان خوب هم پيدا مي‌شه بايد جور بدي مارو بكشه.... تازه گزارشگر ايراني فوراً قضاوت مي‌كنه كه اين حركت وحشيانه بود.... اما اروپايي نامسلمون نجسي خور فلان فلان شده ..... مي‌گه اين آدم با يه حركت اينجوري تموم نمي‌شه! و ... بايد به آدما فرصت اشتباه كردن داد! و .... و ... و ...

ياد حرف سید جمال افتادم كه: در غرب همه اسلام ديدم اما از مسلمان خبري نبود... در شرق پر از مسلمان بود اما از اسلام اثري نديدم... (يه چيزي تو همين مايه‌ها)

مخلص كلوم: (همون خلاصه كلام سابق) اگه بدي از خودمون نباشه كه نمي‌شه باباجون ... مي‌شه؟!

(بداهه)

پ.ن. فکر می کردم جمله بالایی از دکتر شریعتی باشه ولی تو دست نوشته هام به نام سید جمال ثبت شده بود!!!

+ نوشته شده در  85/04/21ساعت 12:21  توسط ع.ك.بينا  | 

دفتر مدير انتشارات....؛ مدير آرنج‌هايش را گذاشته روي ميز و به داور كه سيگارش را پك ميزند و روي مبل وسط اتاق لم داده، زل زده‌است.

-  مدير: خونديش؟

-  داور: آره، خيلي خوبه، اما يه چيزايي داره كه بايد حذف بشه.... نميشه چاپش كرد، دردسر داره...

-  مدير: منظورت چيه لعنتي؟

- داور: اين ازون رماناي پر طرفداره.... ولي زيادي كنايه‌هاي دردسرساز توش هست... فضاش خيلي قوي و خواننده‌پسنده، ولي اينجوري واسمون دردسر درست مي‌كنه...

- مدير: خوب مگه دست منه كه حذفش كنم.... نويسنده‌ش كه راضي نمي‌شه من و تو دست ببريم تو نوشته‌ش...

-  داور: چرا راضي مي‌شه... طفلي به نون شبش محتاجه....راضيش كن، كلي پول توشه!!

 

يك ساعت بعد، دفتر مدير انتشارات....؛ مدير براي پختن نويسنده تلاش مي‌كند.

- مدير: ........ ببين، خلاصه اينكه اگه مي‌خواي كارت چاپ بشه، بايد اين بخش‌هايي رو كه برات مشخص كرديم، حذفشون كني... بعدشم يه جوري راست و ريستش كن... خودت كه واردي...

 

نويسنده مقاومت مي‌كند....اما كلافگي امانش را بريده....

-        نويسنده: خودت هر غلطي مي‌خواي بكن.

-        مدير: چرا خودت اصلاحش نمي‌كني، اينجوري كه خيلي بهتره....

-   نويسنده: آخه مرتيكه، كدوم بي‌ناموسي دست و پاي بچه‌شو مي‌بره كه من ببرم؟! گشنگي شايد منو بي‌غيرت كرده باشه، اما هنوز بي‌ناموس نشدم.... تو ببر بي‌غيرتيش مال من....

 

نويسنده اتاق را با بغض و عصبانيت ترك مي‌كند.

مدير حيران از كنايه نويسنده به هاله او كه ديگر دور شده‌است زل مي‌زند. به خود كه مي‌آيد، روي نسخه دستي چنين دستور مي‌دهد: «نسخه بدون تغيير براي انتشار ايفاد مي‌گردد. سريعاً اقدام شود....»

+ نوشته شده در  85/04/12ساعت 9:51  توسط ع.ك.بينا  | 

دختري خوابيده در مهتاب

چون گل نيلوفري بر آب

خواب مي‌بيند.

خواب مي‌بيند كه بيمار است دلدارش

وين سيه رويا شكيب از چشم بيمارش

بازمي‌چيند.

 

مي‌نشيند خسته‌دل در دامن مهتاب

چون شكسته بادبان زورقي بر آب

مي‌كند انديشه با خود:

از چه كوشيدم به آزارش؟!

وز پشيماني سرشكي گرم

مي‌درخشد در نگاه چشم بيدارش....

 

روز ديگر،

باز چون دلداده مي‌ماند به راه او

روي مي‌تابد ز ديدارش

مي‌گريزد از نگاه او

باز مي‌كوشد به آزارش....

هـ .الف.سايه

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 0:1  توسط ع.ك.بينا 

اي عشق سراپاي تورا مي‌خواهم

            سرسبــــزي آواي تو را مي‌خـــواهم

تنها شده‌ام بـــــاز و تو را منتــظرم

            مدهوشي و غوغاي تو را مي‌خواهم

زمستان ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  85/04/05ساعت 23:3  توسط ع.ك.بينا  |