تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

در ميان گذر انديشه

چشم در چشم سپيد فردا

تيره چشمان از اشك

دفتر خط خطي عمرش را

          با هزاران حسرت ...

          حسرت صد تصميم

          مرد پيكار تماشا مي‌كرد.

روزگاري او بود

كه بر اسب سبك تيز و تكش

مي‌نشست و با تيغ

گره كور نبرد سپهش را با خصم

          باز مي‌فرمــــــــود ...

و به يك گردش گرز

پشته مي‌ساخت ز سرهاي سپاه دشمن

و به شوقي بي وصـــف!

كُلَـه و خــود ز سر بر مي‌داشت ..

چهره بر چهره لشكر مي‌دوخت ...

و سراسر شادي!

          داد مي‌زد: «هـــــــــــاي!

                   زنـــده بـــاد آزادي!»

 

و دگر نيز او بود

كه همانند حكيمي نامي

حكم مي‌فرمود

بر مجازات گنهكاري پست

يا بر آزادي مردي رنجور

كز سر بي‌گنهي

          در سيه‌چال زمان

          داشت مي‌پوسيد ...

و اشارت مي‌كرد:

          «كه بس است اين دعوي ...»

و نصيحت مي‌كرد

و سياست مي‌كرد

و هزاران اعجاز

به سرانگشت دلالت مي‌كرد!

 

و هم او بود كه بر تخت حكومت بنشست

و به شمشير سياست به دل دشمن تاخت

و به هرجاي زمين پاي نهاد

و به هر جاي زمان بال گشود

و ز هر گوشه اين چرخ كبود

          حيلتي وام نمود ...

تا بدان حفظ كند مُلكي را

          كه ز خون ياران

                   سرخ بود و رنگين!

گاه با صد آواز

آنچنان لاف شهامت مي‌زد

كه به ناگاه تنش مي‌لرزيد

و به يك پلك زدن

ترس در تار تنش مپيچيد

كه سرش از وحشت

سخته مي‌شد به تنش پنداري ...

و نگاهش مي‌مُرد

و زبانش مي‌ماند

و شكوهش يكســـر

مي‌خزيد از پس ترسش تا زير...

 

با همه قدرت و جاه

مرد ميهن همه روز

تنش از دردي عجيبي مي‌سوخت

درد نيرنگ و فريب

درد تزوير و ريا

درد افيون دروغ ...

آري!

درد او، شهد سياسيون بود!

تاب اين افيون را

خون پالوده‌اش انگار نداشت

و چنين بود كه اينبار شكستش دادند...

          دشمنان مردي ...!

 

آري! اين بازي پست

          اين جدال بي خـــود

همچُنان خنجر نامردان بود

كه به يك ضربت سخت از پسِ سر

          زهر در سينه مردان مي‌ريخت ...

و دگر قدرت و جنگاوري و بي‌باكي

در چنين ناگاهي

بي‌ثمر مي‌ماندند

          بي‌ثمرتر از آه...

          بي‌ثمرتر از داد ...

          بي‌ثمرتر از اشك ...

 

آري! او نيز افتاد

نه چنان گاه نبرد از اسبش

          بلكه اينبار از اصل ...

                   اصل مردي و غرور ...

و دگر داس تنش

مزرع عمرش را

          مي درود از هرسو!

و در اين گاه درو

در ميان گذر انديشه

چشم در چشم سپيد فردا

اشك مي‌ريخت به فرجام زمين

غُصه مي‌خورد ز بيداد زمان

و دعايي مي‌خواند

و سجودي مي‌كرد:

          «كِاي خداوند زمين

          گرچه من جان و تنم فرسوده‌است ...

دلم اما تپشي دارد باز!

تپش قلب من از گرمي توست...

پس چنان كن كه دراين هنگامه

كه چنين جَذبه تو

مي‌كشد جان مرا!

نفسم در نفس باد صبا آميزد

و به هرگوشه كه مردي‌است هنوز

آه من در تن و جانش ريزد

و دگر بار وَطَـــــن!        

شهد آزادي و آزادگيَش را نوشد...»

اين سخن‌ها كه به انجام رسيد

سجده بر خاك نهـــــاد

و چنان آه كشيــــد ...

كــآسمان را نفسش لرزانيد

و در آن جذبه دور

غرقه شد جان و تنش ...

آري او نيز به فردا پيوست...!

 

 

كرج – نیمه‌شب پنجم آذرماه 1384

 

پ.ن. هديه پيري دوباره‌ام به شما كه سالگردش امروز مكرر شد....

+ نوشته شده در  85/06/23ساعت 10:45  توسط ع.ك.بينا  | 

هاي روزان بلند و سخت

هاي شب‌هاي سياه و سرد

اين چه تقديري است

اين چه دشنامي است بر من

من كه در جاپاي اين رفتن

در تمام لحظه‌هاي اين گذشتن از من و بودن

در شك بگذشتن از خويشم:

تا كه بفروشم وجودم را

يا ... كه بخشم هستيم را تار و پودم را!

من گرفتار فسون مهر جاويدم

يا كه در بند و اسير حيله خويشم

نمي‌دانم!

نمي‌دانم كه اين دام سپنجي را

كه بنهادست در پيشم

يك سر اين دام هستي‌سوز

دانه عشق است

در ميان خون و ويراني

مرگ و ناكامي ...

پس در آنجا يك تن رنجور

در ميان هاله‌اي از درد و رسوايي؛ به زيبايي

مي‌نمايد خويشتن را خفته اما پاك و نوراني

اين تن رنجور يا اين پاك نوراني

در ميان مردمي گم‌كرده راه و كور

كه تنش را بر روي تختي روان آهسته مي‌آرند، افتاده‌است

و نجاتش را جز اين تقديم نافرجام، راهي نيست!

 

وان دگر سو شهوت و قدرت

در ميان ثروت و نام است

با شكست روح

و در اينجا نيز

يك تن رنجور خوابيده‌است

يك تن رنجور زهرآلود

در ميان دوستاني هوشيار و زيرك اما پست

پست از آنرو كه تنش را در ميان خنده‌اي ناپاك

ذره ذره در درون تنگي از زهر پليد خشم و نفرت غرق مي‌سازند

پس نجاتش را

قايقي بايد

از تمام استخوان‌هاي صبور من

 

حال اين من؛ تكه‌تكه، استخوان‌خسته

و به اميد سقوطي سبز بنشسته

من تمام رخوت عقلم

و تمام گرمي يك عشق

و تمام كوري يك مرد

از فريبي زشت و بدفرجام

و تمام خنده يك پير دُردآشام

بر جواني مست، با چشمان ازرق‌فام

كه نگاهش را به سوي مهر مي‌دوزد و قلبش را

مي‌شكافد بر فراز قله تصميم

وآنگه از خشنودي اين درد مي‌نالد

پس تو را مي‌خوانم اي تنهاترين راه نجات من

اي فريب جاده‌هاي ناله و نفرين

اي دريغ روزگار دور

اي نهيب خودپرستي بر وجود من

باز يكبار دگر در اوج اين ذلت

مرا درياب....!

آذرماه 1382 (نيمه‌شب‌ها....)

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 0:7  توسط ع.ك.بينا  | 

اين روزها خوشحاليم بي‌معني‌تر از هميشه، لبخند تلخي را بر لبانم نشانده كه نتيجه تعابير تند و سنگيني است كه از حماقت خويش…. يا شايد از بحران نامردمي‌هاي ديگران! كه گذشته‌اي را آلوده‌اند….. درك مي‌كنم!

اين روزها…. آري همين روزهاي بي‌معني، اما ملس تابستاني، كه خواب، شيرين‌ترين تحفه آسمان و زمين است براي چشمان من -كه آنرا نيز با همه اشتياق درونيم ناسپاسانه بازپس مي‌فرستم- درك يك نكته غم عالم بود براي چشمان پير خسته‌ام…. پير از اينهمه نگاه...!

و آن نكته اين بود׃ «عاشق يعني كور، يعني كر، يعني لال.....» اما اينهمه هم باز بد نبود.... كه كر و كور و لال بودن عاشق نيز تازه نبود و البته هيچگاه نيز تلخيش از عشق نخواهد كاست؛ اما ادامه كار׃ «عاشق يعني گرده‌ي سواري و ....» و اين باز بهترين چيزي است كه روزگار به عروسك‌هاي زميني آموخته است! باز هم گرده‌ي سواري را به بيهوده‌گويي‌هاي همه‌روزه ترجيح مي‌دهم و البته به شوهر دردانه بودن و مجيز يگانه گفتن!

آه كه بيزارم از اينهمه ....... آيا كسي نيست كه با من از عشق دردانه بگويد و جان‌بازي يگانه را نمازي دوباره بگذارد؟! من تشنه‌ام.....آي.... آبي كو..... نه تشنه عشق نيستم! كه عشق هر روزه آبي به زلالي خويشتن خويشم مي‌دهد! تشنه يك كلامم.... عاشق يعني مجنون!

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 12:12  توسط ع.ك.بينا  |