مذنب: سلام پروردگار من!
ايزد: سلام بنده گنهكارم.
مذنب: ميدانم كه از دست من عصباني هستي، اما ميخواستم وقتت را براي چند سؤال بگيرم، آيا اجازه ميدهي؟
ايزد ميخندد... مذنب حس ميكند كه اجازه دارد... پس ادامه ميدهد....
مذنب: پروردگارا! چرا نسل مرا آفريدي؟ چرا گذاشتي تا بنياد ظلم را اينگونه بيافزاييم؟! ميدانم كه از رنج كشيدن ما لذت نميبري، پس چرا نظارهگر رنج انسانهايي؟!
ايزد: آيا از رنج سخن ميگويي در حالي كه نميبيني اينهمه نعمتي را كه براي تو و فقط براي تو آفريدم؟ آيا رنجي كه تو از آن سخن ميگويي مقدمه يا مؤخره لذتي نيست؟
مذنب: پروردگارا! چرا هر لذت را به رنجي آميختهاي؟ آيا لذت بردن گناه است كه در برابر آن رنجي بايد كشيد؟!
ايزد: آيا حاضري خويشتن را به من بفروشي؟!
مذنب: آري حاضرم!
ايزد: در ازاي اين معامله از من چه ميخواهي؟
مذنب سكوت ميكند... در حاليكه در ذهنش همه خوبيهاي عالم را مرور ميكند تا بخواهد.... ذهنش بر روي آرامش سكون مييابد و به سوي خدايش ديده ميدوزد.
ايزد: ميبيني، حاضري براي آرامش تمام وجودت را بدهي.... اما حاضر نيستي به پروردگارت كه وجودت را به تو ارزاني داشته و در ازاي آن چيزي از تو نخواستهاست اعتماد كني! آيا اين نفس معاملهگر تو نيست كه با تو اينچنين ميكند؟! بيانديش كه تو چه چيز از خود داري كه حال به فكر فروختنش ميافتي؟
مذنب اندكي ميانديشد....
مذنب: پروردگارا! آيا آنچه از جان به من بخشيدهاي از آن من نيست؟!
ايزد باز ميخندد. مذنب درك نميكند.
ايزد: تو چيستي؟ آيا وجودت از وجود من جداست؟ آيا آنچه كه تو از آن خود ميخواني را قادر به حمايت و حفظش هستي؟ دوست داري لحظهاي با تمام نعماتم و تمام زمين و آسمانها رهايت كنم؟!
مذنب از ترس عرق بر بدنش مينشيند. تنش ميلرزد و احساس تنهايي و گمشدگي وجودش را در بر ميگيرد!
ايزد: نترس فرزندم! پيشتر بيا! هيچگاه، حتي آن زمان كه با تمام وجودت از من دور ميشدي تنهايت نگذاشتهام. پس اكنون هم نترس!
مذنب: خداوندا.... پروردگارا.... آيا ميتوانم به بخشايشت اميدوار باشم؟!
ايزد: مگر اكنون نيستي؟
مذنبالراجي: چرا.... هميشه بودهام! اما.... اما....
ايزد: نگاه كن.... بسياري مانند تو هستند كه هنوز اميدوارند.... و باز خواهند گشت....
مذنبالراجي: خداوندا! ميخواهم معاملهات را بپذيرم! بهايش بخشايش تو باشد و كالايش جان من....
ايزد ميخندد. مذنبالراجي دست نوازش پروردگارش را از عمق وجودش لمس ميكند....
مذنبالراجي: پروردگارا! چرا برخي ميگويند كه تو جاودانه دوري؟!
ايزد باز هم ميخندد....
ايزد: تو باور داري؟!
مذنبالراجي با خود ميانديشد (و اكنون ديگر ميداند كه نياز به گفتن نيست): يقيقناً نه.... تو همينجايي؛ و دست نوازشت را از اعماق وجودم لمس ميكنم..... تو نزديكي.... خيلي نزديكتر از جايي كه من ايستادهام به من!
و اين آغاز راهي جديد است براي او... بازگشت به خويشتن خويش!
گاهي قلم ميشود تنها آرزوي مغز بازيگوشم.... گاهي واژهها ميشود ملعبه شوري كه تنم را بي ملاحظه ميسوزاند... گاهي جملات ميشوند مرهم گلويم كه از فرياد نزدن دارد ميپوسد...
آري اين منم! با دو چشم كه هنوز ميبينند و دلي كه ديگر دارد نفسهاي آخرش را ميكشد.
آري اين منم! با دستاني كه قلم تنها درمان لرزش آنهاست و با گوشهايي كه دارند از شنيدن فريادهاي هر روزهاي -كه باد نميدانم از كجاآباد ميآورد- كر ميشوند.
اگر به اين خانه ميآيي آزاد باش! پردهاي اگر جلوي راهت را گرفت، بدرّانش.... دربي اگر جلوي گامهايت سبز شد بشكنش.... كلامي اگر آزردت ناسزا نثارش كن....
اما ... اگر تني ديدي كه با زخمهاي ناجور و بدبويش، فضا را به گند كشيدهاست.... اندكي تحمل كن! اين تنِ صاحبخانهاي است كه ديوارهاي اين خانه را به دست خويش و با ذره ذره وجودش و با تمام همّت دستهايش آفريده است. اين تنِ پيكرتراشي است كه تيشه خيالش بسيار عروسكان زميني را خَجِل كردهاست. اين تنِ مردي است كه روزگاري نزديك، زمين از خندههاي مستانه از شور زندگيش ميشكفت.
نه! اشتباه نكن! زخمهاي تنش كه اينهمه بدبوست او را نميآزارند... بيشتر نگاه كن! لبخندش را ميبيني؟ و چشمان برقآلودش را كه تو را پيشتر ميخوانند؟! او هنوز هم تو را ميبيند و شايد روزي از اين نگاه نيز پيكري بتراشد... باغي بسازد.... چشمهاي بيآفريند....
به اطراف اگر نگاه كني، همآنجا، روي ديوارهاي اتاق آخرين، سلاحت را ميتواني از ميان آنهمه فولاد و آهن بيابي.... راستي چرا مردم وقتي اينهمه سليح خوب نبرد مثل گرز و شمشير هست، اينگونه به خنجر عشق ميورزند؟!
به هر حال! سلاحت را كه برداشتي، تازهترين و سالمترين جاي پوستش را هدف بگير و با تمام قدرت ضربتي بزن.... راهت باز خواهد شد به درون اين پيكر گنديده... پيشتر برو... نترس!
آري! آنجا... درون آن تن گندآلود، راهرويي خواهي ديد پر از عطر اشعار گذشتگان و پر از فلسفه تازه از باغچه چيده شده... اتاق پنجدري ته راهرو را خواهي يافت كه هميشه دربهايش باز است به روي كساني كه ميآيند... و پس از آن .... آري مهتابي حقيري است پر از نور مهتاب و عطر چاي و شاتوت و صداي بازي ماهيها در آب.... من آنجا منتظر توام! با قلمي كه سازنده واژههايي است كه هنوز نفهميدهام از كجا ميآيند.... اما هميشه به سوي تو روانه ميشوند و من تنها موظف به عبور دادن آنها بودهام از اين همه دالانهاي تودرتويي كه ميبيني ...
آري! تنها منتظر توام! با دستاني كه ديگر نميلرزند و با قلبي كه اميدوارانه ميتپد! و تنها تويي كه ميتواني از اينهمه بگذري براي ديدن من.... آري! براي كاشتن دانه عشق و درو نور همين گوشه حقير هم كفايت ميكند! هديه من به تو، وقتي كه آمدي، تنها دو واژه خواهد بود: «سلام رفيق!»
بازم به سـر از عشـــق اثــر افـتــادهاست
جــادوي شـــراب بــياثــــر افــتــادهاست
من شعله به جان خويش خواهم افروخت
كـاين ديده به دام آن نـظــر افــتــادهاست