از ماشين پياده شد. باراني بلند مشكي مثل هميشه پوشيده بود و دستهايش را در جيبش فرو كرده بود. آنقدرها هم سرد نبود كه او اينگونه لباس بپوشد! اما مدتي بود كه از سر احتياط يا شايد هم شلختگي و بيحوصلگي يك دست لباس گرمي را كه گذاشته بود دم دست همهجا ميپوشيد.
صداي راننده كه كرايهاش را طلب ميكرد توجهش را جلب كرد. با بيحوصلگي مبلغي را از جيبش درآورد و به سمت راننده گرفت. او هم با نگاهي احمقانه كمي بيشتر از كرايهاش را برداشت. بقيه پول را مچاله داخل جيبش فرو كرد. به سمت در خانه رفت. حياط ساختمان، روشنايي شيشهها و حركت سايهها پشت پردههاي آنها نشان از شادي مواج درون خانه ميداد. مدتي بود كه اينطور شاديها در او اثر نميكرد. مردّد بود كه برود داخل يا زنگ بزند كه صاحبخانه، انگار حضور او را حس كرده باشد، از ميان مهمانان درون بالكن جدا شد و به سمتش آمد و با خوشرويي تعارفش كرد به رفتن داخل. با لبخندي زوركي و حرفهاي كليشهاي بيمعني تعارف صاحبخانه را جواب داد و آرام به داخل حياط خزيد. با بيميلي مفرطي براي چند لحظه پولهاي مچاله شده در جيبش را رها كرد و دست صاحبخانه را فشرد. اما بلافاصله پولهايش را چسبيد، انگار كه از فشردن آنها لذت ميبرد.
وارد خانه شد و در ميان خيل آدمهاي آشنا و غريبه كه در حال خوردن و نوشيدن و رقصيدن و بعضاً گپ و گوپ و خنديدن بودند نگاهي گرداند و چهره چند آشنا را شناخت. بيش از آنكه توجهش جلب شود، بيحوصلگيش از ديدن آنها بيشتر شد. از تكرار حرفها و احوالپرسيهاي معمول آزرده بود.
ناچار داخل و شد و در حالي كه به زحمت روي خوش به همه نشان ميداد، گپي كوتاه با چند آشنا كه هر كدام با دوستي، همسري، كسي آمده بودند زد. در ميان اينهمه، دختري را شناخت كه از مدّتها پيش او را نديده بود. يادش بود كه هيچگاه علاقهاي به دخترك نداشته است، اما به محض اينكه دخترك مرد جواني را كه كنارش بود، همسر خود معرّفي كرد، احساس كرد قلبش فشرده ميشود. لبخندش محو شد و به احوالپرسي خشكي با مرد جوان بسنده كرد. بعد يك راست از ميان مهمانهاي در حال رقصيدن رفت و در انتهاي سالن، جايي كنار ظرف ميوه و شيريني نيمخورده كسي، روي يك راحتي گل و گشاد نشست. تعداد صندليها خيلي كمتر از مهمانها بود و اين نشان از ميل مفرط صاحبخانه براي واداشتن مهمانها به شادي و پايكوبي داشت.
هنوز دكمههاي بارانيش بسته بود و دستهايش را در جيبش مشت كرده بود. وقتي متوجه ژست احمقانهاش شد كه سنگيني نگاه مهمانها بر گرمايي كه حس ميكرد افزوده شد. بلند شد و بارانياش را درآورد و با نگاهش به دنبال صاحبخانه گشت. بالاخره او را يافت و با حركت دست و لبخند به او فهماند كه ميخواهد از دست بارانياش خلاصش كند. صاحبخانه هم كه گرم لذّت بردن از مصاحبت چند دختر جوان بود، تنها با اشاره دست و چند جمله كوتاه متوجّهش كرد كه رختآويز داخل اتاقي در گوشه ديگر سالن است و با چشمك و لبخندي عذرش را بيان كرد. از اين بيتوجّهي دلخور شد؛ُ هر چند ميدانست كه دلخوريش احمقانه است. تازگيها راه لذّت نبردن را خوب ياد گرفته بود و اين را خودش هم خوب ميدانست.
به سمت اتاقي رفت كه براي تعويض لباس مهمانها در نظر گرفته بودند. در باز اتاق را كه ديد با خيال راحت وارد آن شد، اما به محض ورود دختر خوشاندامي را ديد كه پشت به در داشت زيپ پشت پيراهن يكتكهاش را بالا ميكشيد. پوست سفيدش را كه در ميان بسته شدن زيپها، در سياهي مخملين لباس گم ميشد، بياختيار دنبال كرد تا به موهاي خرمايي جمع شده در پشت سرش رسيد. اينجا بود كه تنش شروع كرد به لرزيدن! خواست فرار كند، برود، دور شود از اين زيبايي شوم! اما تنش كِرِخ بود! دختر خوشاندام، انگاري سنگيني نگاهي را روي تنش حس كرده باشد، با دستپاچگي و لبخند به سمت او برگشت، اما همين كه چشمهاي ميشياش در برابر سياهي شبگونه و عميق چشمان مرد قرار گرفت، او هم زبانش بند آمد! لحظهاي سكوت .... بعد دشنامهايي كه از نگاه هر دو تراوش ميكرد .... و بعد بالاخره مرد به زبان آمد كه:
- ميبخشيد، در باز بود.... فكر نميكردم كسي توي اتاق باشه...
لبخند به صورت دختر موخرمايي برگشت، لبخندي بيتفاوت و ساختگي، اما ظريف و زيركانه و خوشساخت!
- خواهش ميكنم، شما ببخشيد... من حواسپرتم! يادم رفت در رو ببندم!
و چشمهاي لوسش را ريزتر كرد و گونههايش را بالا برد كه حالتش، حواسپرتياش را تأييد كند. مرد از نفرتي كه تمام وجودش را گرفته بود و از هنرمندي دختر موخرمايي كه خوب با آن آشنا بود، داشت بالا ميآورد، اما با لبخندي شيطتنتآميز كه به هر جانكندني بود، فرمتش را از تهماندههاي جواني ذهنش همين چند لحظه پيش بيرون كشيده بود، ادامه داد:
- شما چرا معذرتخواهي ميكنيد، اگه شما ناراحت نشده باشيد، بنده كه ...... ديگه.....
و چشمكي زد و هر دو خندهاي كوتاه اما واقعاً از سر خوشي روي لبانش نشست. امّا اينهم تنها لحظهاي بود. دختر موخرمايي عذرخواهي كرد و در حالي كه در دلش به مرد نسبت بيادبي و پررويي ميداد، از كنار او گذشت و وارد مهماني شد. مرد هم پيش خودش نسبت بيحيايي به دختر موخرمايي داد و در حاليكه بارانياش را دوباره ميپوشيد، تمام لحظات خوشي را كه به جهنّم امروزش منتهي شده بود در ذهنش مرور كرد. غرغركنان با خودش گفت:
- اين نكبت ديگه اينجا چه غلطي ميكنه؟!
و تا برگشت كه از اتاق خارج شود، او را ديد كه پشت سرش ايستاده و با خشم به او نگاه ميكند. خودش را آماده لحظاتي بدتري كرد. دختر موخرمايي در حاليكه نگاهش را با عصبانيت از نگاه مرد ميگرفت، گفت:
- خيلي ببخشيد....
لحظهاي مكث كرد، بعد دوباره با لبخندي به مرد نگاه كرد و ادامه داد:
- من اين موبايلمو انگاري اينجا جا گذاشتم، اگه اجازه بدين بردارم.
- خواهش ميكنم، بفرمايين.
و خودش را با خوشرويي نفرتانگيزي از جلوي در كنار كشيد تا او بتواند داخل شود. بعد هم سرش را انداخت و بدون خداحافظي از در خانه خارج شد. حتي فكر نكرد كه چه بهانهاي براي رفتن بيهوايش جور كند. اصلاً خودش را محق ميدانست به گلايه كردن.... شايد هم چند وقت به صاحبخانه محل نميداد. به هر حال باعث نكبتي كه گرفتارش بود را عشق به همين دختر موخرمايي ميدانست! تنها چيزي كه آزارش ميداد، اين بود كه صبر نكرده بود ببيند همراه تازه معشوقه سابقش چه گونه مردي است! از طرف ديگر حسابي فضولياش ميشد كه بداند دختر موخرمايي الان دارد راجع به او پيش خودش، يا شايد براي صاحبخانه .... و حتي ديگران، چه چيزهايي ميگويد. همين تلخي بيانتهاي زندگيش را بيشتر ميكرد.
پ.ن. خودم هم نمیدونم .....؟!