امروز اعلاميه ترحيمم را روي ديوار ديدم.
نفهميدم بالاخره چه کسی مرگم را بعد از اين همه مدّت جار زده بود؟
نکته ديگری هم بود: عکسم روي اعلاميه خيلی پير و فرتوت بود، طوري که هر چه کردم خودم را نشناختم!
27 آذر 1385
گفت: بازی کن ديگه، زود باش...
گفتم: E2 به E4، من فقط همين يه بازی رو بلدم. اونم تازه اگه سفيد باشم!
گفت: مگه خودت دست نداری.
جاي زخم دستان از کتف بريدهام سوخت.
گفتم: آخه خيلی دوره!
گفت: خوب تن لشتو بيار اينجا...
به پاهايم که مدّتها حضورشان را حس نکرده بودم خيره شدم.
گفت: اينجوری که تا صبح طول ميکشه، خوب....، چی گفتی؟ E2 به E4؟ اصلاً ولش کن، خودم به جات بازی ميکنم، بذار ببينم... اومممم... آهان! E1 به I9!
آمدم چيزی بگويم... که زبانم را پيدا نکردم... انگار مجسّمهام داشت کامل ميشد!
پ.ن. ۱
بچه كه بودم .... (گوشتو بيار جلو....جلوتر ... به هيش كي نگو.....!) دم بچه گربههارو ميگرفتم، حلزون رو با تيغ ريشتراش اعدام ميكردم، سوسك رو چرخنده ماشين چمنزن ميذاشتم، از رو تاب خودمو پرت ميكردم رو زمين، بعد تو دبيرستان تختهپاككن خيس ميذاشتم رو در كلاس، ميزو جوري تنظيم ميكردم كه بساط معلم بخش شه وسط كلاس، تو دانشگاه هم تفريح عمدهام كلكل كردن با استادايي بود كه بدعنق بودن، بر و بچ رو تشويق ميكردم به زيرآبي رفتن از زير يخ حوض بزرگ وسط حياط دانشگاه، آتيش تو كلاس درس روشن ميكردم بعد از همه زودتر (مثلاً) ميترسيدم و فرار ميكردم! و ....
اما حالا:
E2 به E4 ..... فقط همين بازي رو بلدم! اونم تازه اگه سفيد باشم! سياه باشم كه اصلاً نميدونم بايد چيكار كنم!
پ.ن. ۲
از باران و بانوي بهار ممنونم كه من رو به اين مهموني دعوت كردن! من اختيار ۵ تا كارت سفيدم رو ميدم به خودتون! جاي منم شما دعوت كنين! سفيد امضا دست خودتون! بازم ممنونم! خيلي زياد.....
اگر همين دو حبه قرص شعر هم نبود
هزار باره مرده بود
قلب بيقرار من!