تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

دلم چون غار مرگ آلود و رو كوهي زراندود است

هنوزم با چنين حالت بسي اميد بهبود است

بسوزان آتش اين دل را كه درمانش تويي اكنون

بگيران شعله‌اي در من كه جانم بس غم‌آلود است

من از سردي به شوق تو گذشتم  تا بياسايم

دمي در دامن سرخت كه تن را شوق آن دود است

مگو كاين شعله در جانت نمي‌گيرد، نمي‌سوزد

كه اين چوب تر جانم كنارت شاخه عود است

بيارايم به زيبايي ز ياقوت درخشانت

برقصانم دمي در خود هنوزت گر كمي جود است

نواي آشنايت را به جان من فزون‌تر كن

ميانديش آن كه من خوانم كه تارم عود و ني پود است

مرا رازي است در اين شوق كه تنها با تو مي‌گويم

مپنداري كه مجنونم مرا زين سوختن سود است

شنيدم درد بي‌دردي علاجش در ميان توست

كنون داروي دردم كو؟ مرا آن جرعه مقصود است

من از دوزخ گريزانم كه با هر شعله‌اش آهي است

مرا آغوشت اي آتش همان فردوس موعود است

آخرين چهارشنبه سال 1385 – 1:00 بامداد

+ نوشته شده در  85/12/25ساعت 20:54  توسط ع.ك.بينا  | 

پيرمرد، با عينك دودي، عصا و سمعك بزرگي كه از پشت گوشش پيدا بود، روي نيمكت وسط پارك، با حالتي بي‌احساس و مات به دورترهاي روبرويش، به آسمان، نشسته بود و سگي كه به نظر مي‌رسيد راهنمايش باشد كنار پايش، بي‌حال، روي زمين لم داده بود. روي نيمكت روبرو دو زن جوان با حالتي مغرور و افاده‌اي از او سخن مي‌گفتند و مي‌خنديدند:

-          ...مي‌گن جوون‌ كه بوده تيمسار ارتش شاه بوده، بعد از انقلاب چشاشو درآوردن.....

-          نه بابا! من شنيدم رييس كارخونه بوده، پول كارگراشو نداده ريختن سرش به اين روز درآوردنش...

-          يه وقت نشنوه ما چي مي‌گيم؟!

-          نه بابا! تقريباً كره.... تازه سمعكشم دائم خاموشه.... مي‌دوني كه تو خونه پسرش چتر انداخته؟! همسايه پاييني مان ديگه...

-          آره بابا عروسشو مي‌شناسم....

و اين تقريباً اولين نكته‌اي بود كه با هم توافق كردند.

-          عروس بيچاره‌ش چي مي‌كشه از دست اين.... هر روز موقع راه رفتن كلي چيز ميز مي‌شكنه.... كوره ديگه بدبخت....

بدبخت را با لحن نفرت‌انگيزي گفت ... و ادامه داد:

-           اما عروسشم هر دفه كلي فحشش مي‌ده... اينم كه نمي‌شنوه.... هر چند اگرم بشنوه كاري از دستش برنمي‌آد....

و دو تايي زيرزيركي خنديدند و خودشان را با خم شدن به سمت هم  لوس كردند.

-          نخند.... ما هم پير مي‌شيم اينجوري مي‌شيما!

-          واي! خدا نكنه.... ما كه تو تربيت بچه‌هامون كم نمي‌ذاريم! تازه مال مردمم نمي‌خوريم!

-          كسي رو هم شكنجه نمي‌ديم....

-          واللللللااااا

-          واللللللللاااااااااااا

پيرمرد از جايش بلند شد و سگ نيز به تبعيت از او... انگاري هيچ كدام حال اين روزگار را بيش از اين نداشتند. صورتش هنوز همانطور خيره و بي‌احساس به نظرم آمد. خيره به افق‌هاي دور... به آسمان! به سمت در ورودي كه مي‌رفتند، داشتند از جلوي من رد مي‌شدند. كيفم را جلوي پايم روي زمين گذاشته بودم، ترسيدم پيرمرد روي آن برود و زمين بخورد، بي‌اختيار گفتم:

-          پدر جان! مواظب باش!

-          نترس پسرم! حواسم هست! حواسم هست! كيفت طوريش نمي‌شه! حواسم هست ...

و سگش هم دمي براي تأييد تكان داد.

دو زن همچنان داشتند از او حرف مي‌زدند، پيرمرد تقريباً از پارك خارج شده بود و من هنوز آنجا نشسته بودم و نمي‌فهميدم در آن افق‌هاي دور ... در آسمان، پيرمرد دنبال چه چيز مي‌گشت....؟!

پ.ن. خیلی دلم می‌خواست جاي نقش پيرمرد بودم! بيشتر با من سازگار است تا راوي عابر....

+ نوشته شده در  85/12/08ساعت 3:37  توسط ع.ك.بينا  |