اول:
مــا نـيــز پـيـالـــهايم در دسـت شما
تا خنده دود به چشم بدمست شما
گر نيست دماغ از تهي بودن ماست
وين نيست ما نكاهد از هست شما
دوم:
رفقاي عزيزم، سلام!
حالا ديگر بيش از يك سال است كه از به راه افتادن اين مهتابي و قلقل سماور و قليانش ميگذرد. روزهايي كه با شما و در كنار شما نوشتم، ياد گرفتم و اميدوارم چيزي را معلمي كرده باشم. البته ميدانيد كه «معلمي ياد دادن نيست، به ياد آوردن چيزهايي است كه ميدانيد.»
در اين روزها بسياري از وبلاگنويسان بزرگ روزگار را چشم در چشم كلامشان، ملاقات كردم و لذت بردم از مصاحبتشان از همين فاصله دور دستنيافتني مانيتورم. و رنج بردم از رفتنشان. چه موقت و چه پايدار. و بسياري ديگر را ملاقات كردم كه هستند. دلم ميخواهد همه اينها كه بودهاند بدانند كه بودنشان همواره قوتي بودهاست براي قلم بينا.
حالا كه روزگار جدايي (هر چند موقت) براي برخي از ما دارد فرا ميرسد، ميخواهم خودخواهيام را بهانه گردهم آوردن خاطرات مشتركمان كنم با خواهشي از همه شما رفقاي عزيزم! (رفيق را بر دوست ترجيح دادهام هميشه، به خاطر مرافقتي كه در آن نهفته است.)
يك سال است كه تقريباً بيشتر نوشتههاي همديگر را خواندهايم. حالا اين مهتابي من مجالي است براي مرور عواطفمان....
ميخواهم خواهش كنم كه يكي-دو نوشته را كه بيش از همه به دلتان نشسته است در اين يك سال، از خودتان، دوستان ديگر وبلاگيمان، من حقير و يا هر كسي كه خودتان صلاح ميدانيد با ذكر منبع برايم مبدل كنيد به يك چشمه روشن! يكي-دو نوشته را گفتم كه زحمت زياده نداده باشم به شما، اما اگر حوصله داشتيد، بيشتر بگوييد از خاطرات تا هيچ گوشه زيبايي مجسم نشده نماند.
اينبار اگر شما همراهم باشيد، ميخواهم سيل سيال اين چشمههاي روشن ببردمان به روزگاري كه خاطرههايي داشتيم با هم. شايد اينگونه شستشو داده شويم از رنج روزگار كه دارد كم كم فاتحه قلم را ميخواند.
چه آن وقتها كه اشتباه كردنت غيرممكن بود و چه حالا كه اشتباه نكردنت!!
28 دسامبر 2006