به استخوانهايم گفتهام:
«اينجا بمانيد تا او بيايد»
زودتر برس مسافر من
بياستخوان رفتن
هميشه دردناك است ....
نيمروز هجدهم آذر 1385
پيشنوشتار:
آنچه در زير آمده، نظرات شخصي خوانندهاي نه چندان قهار است كه نميتوان بر آن تكيه نمود و بيشتر با هدف يادآوري نگاشته شده است. پس پيشاپيش از همه بزرگواران مورد خطاب، بابت زيادهرويهاي احتمالي و كجفهميهاي مندرج در آن عذر ميخواهم!
از «من خواب را خواب ديدهام»
در مجموع كلام دوست عزيزمان «پريسا غضنفري»، از حدود 8 ماه پيش كه شروع به نوشتن كرد و من با نوشتههايش آشنا شدم، هر روز بهتر و بهتر شد. كارهاي آخرش فنيتر و زيباتر شدند تا جايي كه ميشود به راحتي قضاوت كرد كه سبك خودش را يافته و آثارش از فُرم و ساختار يگانهاي دارد بهرهمند ميشود. نوشتههاي «خواب پنجاه و نهم» و «خواب پنجاه و ششم» بسيار زيبا و دلنشين بودند. اما آن كلامي كه مرا به وجد آورد خواب پنجاه و چهارم» (http://1ehsas.blogfa.com/post-61.aspx) بود؛ شعري با عنوان «تو باش حتي به قيمت حسادت ستارهها ...» و مطلع «طرح تازه این شعر ناتمام ، تصویرچشم های خیس و مقدس توست...!».
از گلك
گلك عزيز را از روزگاري كه خواننده بود و هنوز وبلاگي (كه من بشناسم) نداشت به ياد دارم. با افكارش آشنايم و برخي مواقع هم اختلاف سليقههايي داشتهايم، يا بهتر بگويم اساساً آشناييمان بر اساس اختلاف سليقه بود! اما او هم از همان شهريور سال گذشته كه شروع به نوشتن در «جاليز» كرد، خوانندهاش بودم و هميشه لذت بردهام از كلامش. كلامي كه برخي مواقع رنگ و بوي مذهبياش ميچربد به ديدگاه عرفاني و اين، عرفانش را زمينگير ميكند. اما بسياري از اوقات نيز چنان ناب و بيآلايش ارتباط آدمي را برقرار ميكند با ماورا كه قند آب ميشود در دل كوچك من! و البته گلايههايش و دلتنگيهايش و خمودگيها و شاديهايش را هم با همين ظرافت و زيبايي توانسته بيان كند.
نوشتههاي «سنجاققفلي (Post-6)»، «ترديد (Post-17)، «مزخرف (Post-35)»، «ثانيه (Post-43)»، «لجن (Post-46)» و «صخره (Post-53)» همگي زيبا بودند و لذيذ براي من. اما آنچه حقيقتاً مرا به وجد آورد «سايه (http://jaliz.blogfa.com/post-28.aspx)» بود.
از گوژپشت
گوژپشت را سالهاست كه از نزديك ميشناسم. نوشتههايش را هم از مدتها قبل كه در جاي ديگري قلم ميزد خواندهام. اما رخت نو وبلاگياش رنگ ديگري داشته است تا كنون در «آخرين شامگاه». آميختهاي از تصاوير قوي، واژههاي معجزهآسا و يك جور شلختگي و بيحوصلگي كه خواننده را عصباني ميكند و در عين حال تمام حس و حال نويسنده را منتقل ميكند به خواننده از لحظه انديشيدن تا نوشتن و نقطه گذاشتن. صادقانه بگويم، بعيد ميدانم اين شيوه عمدي باشد، اما با اينهمه اين ارتباط خالص دوطرفه را بايد مرهون ذهن قوي و احساسات بيآلايش نويسنده دانست.
از او به خاطر لذيذي «آخرين شامگاه (post-1)»، «از دوستم هر كسي (Post-2)»، «درد بيدرمان (Post-13)»، «براي دوستم ميم.ر. (Post-19)»، « گفتم ببينمت (Post-20)» و «نوشتههاي خيال (Post-24)» ممنونم؛ اما آنچه بيش از همه لذيذ بود برايم نوشته «من و ...
(http:// avayeboof.blogfa.com/post-15.aspx)» بود.
از روژان
روژان، بانوي نويسندهاي كه احساسات بر همهچيز شعرش ميچربد. او هم از من كهنهكارترست و اين كار نقد را مشكل ميكند؛ همانگونه كه در مورد گوژپشت و ساير قدما سخت است براي منِ تازهكار تشخيص سره از ناسره كه معناي نقد است. نميشود گفت كه روژان سبك خاصي براي نوشتن دارد، اما از طرفي مانند كسي هم نمينويسد. در واقع نوشتههاي روژان صاحب نوعي پسزمينه و حس دروني مشترك هستند كه بايد از روي آن پسزمينه به شخصيت نويسنده دست يافت كه به قول فرنگيها: «[1]Le Style C'est L'omme».
از ميان آنچه من از او خواندهام نوشتههايي چون «عطر ياسمينها (Post-193)»، «سكوت (Post-207)»، «حراج فصلي (Post-209)»، «عطش (Post-213)»، «دل آسمون گرفته (Post-221)»، «آبي (Post-227)»، «افسون (Post-228)»، «عشق را به اشك ... (Post-233)» و «پروانه خيال (Post-235)» عميقاً برايم عزيز بودند. اما بيش از همه «پسرك گلفروش (http://www.rojan28.blogfa.com/post-172.aspx)» مرا به انديشه واداشت.
از Lafcadio
پيرمرد وبلاگنويس، دوست آشناي بسياري از ما كه احترام ويژهاي برايش قائلم. كسي كه طنز قوي، درام زيبا، تصويرسازي خارقالعاده و واژهگزيني درخور توجهي را در كلامش دارد و به قول خودش، «داستانخوان» قهّاري است. دامنه وسيع مطالعاتش را ميتوان از تواناييش در نوشتن متون مختلف و متعدد به راحتي قضاوت نمود اما در مورد او هم شايد هنوز بتوان گفت سبك ثابتي پيدا نكرده كه البته اين قطعاً از وسعت دامنه توانايياش نشأت ميگيرد. Lafcadio همانطور كه از نام مستعارش و نام وبلاگش هم پيداست (جورابهاي نشسته يا Joorabmoorab.blogfa.com) شخصيتي طناز در پس نوشتههاي عميقش دارد و در پس همه اينها يك معترض (البته به حق) خوابيده كه لكههاي ننگ روزگار ما رو خوب ميشناسد. شايد مهمترين ضعف او در برخي از نوشتههايش اين است كه گاه درونيترين لايه شخصيتش را به راحتي رو ميكند كه البته نفس داشتن چنين شخصيتي، خود نوعي نقطه قوت است. او نيز كهنهكاري است در نوشتن كه شايد من صلاحيت نقدش را نداشته باشم.
نوشتههايش همگي دلنشيناند اما «...براي گنجي و براي بهار (Post-131)»، «برنامههاي صدا و سيما (Post-134)»، «تو ... (Post-136)»، «صندلي كنار ديوار (Post-139)»، «Pop Corn (Post-162)» و «آلات معترض (Post-171)» برايم فوقالعاده دلنشين بودند. بيش از همه اينها هم «سياست خارجي (http://joorabmoorab.blogfa.com/post-40.aspx)» را پسنديدم.
از ليلا
پيشتر نيز گفتم كه در ميان دوستاني كه نامي از آنها به ميان آمده است، بسياري هستند كه صلاحيت نقد ايشان از قدِّ ما به ردّ است! يكي از اين قدماي كهنهكار هم ليلاست. سبك خاص خود را دارد، واژهگزينياش خوب است، تصويرهاي خوبي ميسازد و در مجموع از هر چيزي كه يك نويسنده بايد داشته باشد، قدر مطلوبي دارد. آنچه كه با ابنهمه نبايد از آن غافل ماند، اصرار بيحد ليلا بر حفظ شخصيت نوشته است؛ هر چند گاهي از دست رفتن اين شخصيت را در برخي از جملات برخي از نوشتههايش ميتوان يافت كه اين را نيز بايد به حساب غلبه احساسات گذاشت. اما خود اين اصرار هم در عين ارزنده بودنش، قدري از زيبايي كلام ميكاهد و دست نويسنده را در روان نمودن نوشته و واژهگزيني بهينه ميبندد و نوعي تصنع را با كلام آميخته ميكند.
از نوشتههايي كه از او خواندهام «من چيزي گم كردهام (5010724)»، «زني ميان واژهها (5299853)»، «خطوط مقطع قرمز (5622211)»، «احساس بيكفايتي (5788904)»، «ديدرس (5820653)»، «كنارههاي بودن (5970435)»، بيقرار خوابزده (6061196)» و «فرياد ساكن (6200086)» زيبا بودند و بيش از اينها «آويختگي (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=skyblue.persianblog.com&postid=6430731)» زيبا و لذيذ بود براي من.
از مصطفي لاشريكستان
از او كه ياد ميكنم، پيش از همه و بيش از همه ياد جسارتش در نوشتن ميافتم كه با همه مرزهايي كه به آنها مقيد است، خواننده را به فراسو ميكشاند. گمان ميكنم اندكي او را ميشناسم، با همه اينكه از او زياد نخواندهام و زمان زيادي نيست كه با هم همكلام شدهايم. حس ميكنم مصطفي از آن دسته نويسندگاني است كه برايش آغاز كردن سادهتر از به پايان بردن است. كلامش با همه پيچيدگيهاي زيبا و فني كه دارد، «درست سرِ اصلِ مطلب ...» است و اين هميشه خيال خواننده را، اگر خوب بخواند، راحت ميكند.
خيلي وقت نيست كه از او نوشته ميخوانم ولي در ميان آنهايي كه خواندهام «دوره مجنون گذشت و نوبت ماست ... (6090439)»، «سري به نيزه بلند است (6141715)» و «آقا معلم (6710586)» را و از همه بيشتر «هذيان (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=lasharikestan.persianblog.com&postid=6203376)» را دوست ميدارم.
از بانوي بهار
چه بگويم از اين «سهلِ ممتنع نويس»؟ نميدانم! وقتي از او متني ميخواني، پنداري كسي از درون تو اين كلمات را گفته و حالا تو نميداني معناي اين گفتهها چيست. نوشتههايش رختي ندارند و هر آنچه زيبايي ميبيني زيبايي تن عريان مفاهيم و تصاوير است. كلمات چنان كنار دستت نشستهاند كه احساس صميميت عميقي بين تو و ايشان بوجود ميآيد. نقلِ قولها مانند علائمي تو را راهنمايي ميكنند.... اما دست آخر ميبيني كه نويسنده تو را جايي درون خودش رها كرده تا خودت تصميم بگيري بايد كجا بروي...؟!؟! شايد تنها اشكال برخي از نوشتههايش همين است كه بايد خودش را ضميمه نوشته كند تا خواننده به وقت ضرورت بپرسد: «خوب؟ حالا كدام طرفي بروم؟!» در مجموع دلم ميخواهد بگويم كه خواننده دائم نوشتههاي بانو بودن لذتي است كه هيچگاه از دست ندادهام، هرچند كه گاهي با شيوهاش در نوشتن، در پاسخ دادن به نظرات، در زمانبندي و در كوتاهي و بلندي مطالب و غيره و ذلك اختلاف نظرهايي (گاه عميق و خونين!!) داشتهايم با هم كه البته هميشه هم زبان تندِ سرخِ من بوده كه سرِ سبز ... كه نه ... سياهم را تا مرز به باد رفتن برده است....
نوشتههاي نگاه (4922548)»، «باز باران (4973748)»، «سيب (5239154»، «به آهستگي (5408425)»، هفتهگانه 3 (5528551)»، «......... (5802493)»، «تو به آسمان نگاه كن، شايد باران ببارد! (5941725)»، «نماز جمعه (6037797)»، «اكتيو ميشويمممممم!! (6165803)»، «من ستارهي چكيدهام! (6366872)» و از همه اينها بيشتر «گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود... (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=banooyebahar.persianblog.com&postid=6612982) برايم لذيذ بود.
از علي
نويسندهاي نه چندان صبور، با احساساتي سرشار و قلمي به غايت توانا! فكر ميكنم همينقدر درباره علي گفتن بس باشد. نوشتههاي غالباً بلندش را عموماً دوست داشتم. هرچند گاه رگههايي از عصبانيت در آنها ساري ميشد. نميخواهم بگويم فلسفه «مكتوبات يك محكوم به زندگي» را درك كردهام، اما فلسفهء فلسفهاش را به گمان ميشناسم. من خيلي دير نبود كه نوشتههايش را ميخواندم كه دست از نوشتن برداشت. اما از ميان آنها كه خواندم، «عاشقانهي آرام (1385_5_cam_archive)»، «به مناسبت رمضون (1385_7_cam_archive)»، «هاراگيري (1385_7_cam_archive)»، «غزل خيلي نو (1385_8_cam_archive)»، Multistable Figure (1385_8_cam_archive)»، «چهارراهي قبل از ميدانهاي مغناطيسي (1385_9_cam_archive)»، «زندگي؛ فيلمنامهاي با سه كاراكتر؛ (1385_11_cam_archive)»، «ارزشتها! (1385_11_cam_archive)» و «() (1385_12_cam_archive)» را بسيار دوست داشتم. اما «اين هماني (http://cam.persianblog.com/1385_10_cam_archive.html)» چيز ديگري بود!
از مهرنوش
وقتي براي اولين بار وارد وبلاگ «به وقت گرينويچ» شدم، نوعي تواضع يا چيزي شبيه به اين را در نوشتههايش حس كردم. نقل قولهاي مكرر، نوشتههاي كوتاه، و كم نوشتن.... چيزي كه حالا از آن با عنوان «كمي ضعف در اعتماد به نفس» نام ميبريم. مهرنوش هر وقت از خودش نوشته، زيبا و خواندني بوده، هر چند احتياط از آْن موج ميزده است و هر وقت نقل قول كرده، درك هنرياش را با انتخابي به جا و زيبا اثبات نموده است. اما اين احتياط، هر چند بسيار خوب و پسنديده است، گاهي باعث شده با همه تواناييهايي كه دارد، خودش را مقلد بنماياند، كه به نظر من فراتر از اينهاست. آرامشي در نوشتههايش هست كه من از آن به «فرار از جنجال» تعبير ميكنم. چيزي كه باعث شده هميشه با آرامش نوشتههايش را بخوانم. به نظرم در مورد اعتماد به نفس هر چه او شايستگي دارد، من ناشايسته حقش را خوردهام!!! از ميان نوشتههاي زيبايش، خواندن «از بالاي بام (Post-18)»، «كدام عقل را ميگويي (Post-24)»، «بعضي روزها دلمون براي دوران كودكي تنگ ميشه (Post-29)»، «چند تا پاره آجر (Post-33)»، «زائر (Post-36)» و «توي قاب پنجره (Post-44)» برايم لذت وافر به همراه داشت. هر چند لذت ناشي از خواندن «سبزپرست (http://greenwich-1.blogfa.com/Post-35.aspx)» چيز ديگري بود.
از شيداي كوچك
نوشتارهاي گفتگوگونه او اولين چيزي است كه وقتي نامش به ميان ميآيد خاطرم را منقش ميكند. كلامي پيچيده و در عين حال صميمي با عباراتي خاص. شيداي كوچك هميشه احساساتش را بيان ميكند و بيش از آنكه به فنون نوشتن توجه كند به آنچه احساساتش را بهتر بيان ميكند دست ميآويزد. اين باعث ميشود كه خيال خواننده از بابت درك متقابلي كه پيدا ميكند راحت باشد.هرچند زياد نمينويسد، اما در همين نوشتهها هم به وضوح سبك خاص خود را يافته و معرفي كرده است. از نوشتههايش «به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد ... (1385/04/post_7)»، «زمستان –يا خورش آلو- (1385/10/post_15)»، «در معبر من ديگر هيچ چيز نجوا نميكند؟؟!!! (1385/12/post_18)» و تمام گفتگوهايش با خدا را دوست دارم؛ اما «چشمهايت را كه ببندي من هم رفتهام (http://sheida.moflog.com/archives/1385/12/post_18.html)» نمونه بارزي از سبك زيباي اوست كه از نظر من هم بسيار جالب بود.
از آذر
بانوي نويسنده نازنازي كه اخيراً هم كاسه كوزه نوشتههاي پيشين را كه بسيار هم براي من خاطرهانگيز بود شكسته و دوباره ميخواهد بنويسد! براي «دل خودش» و «دل» خودش! از نوشتههايش چيزي نميگويم چون آرشيوش را خالي كرده و تنها سه نوشته در حال حاضر قابل رؤيت دارد. اما اميدوارم قلمش پرتوانتر از سابق فعاليت كند.
از محمد
از فراسوي ذهن تراوشاتي آشنا را برايمان روايت كرده است. رواياتي گاه سورئال گاه اگزيستانت كه آدم بيش از خود ماجرا از سردرگمي حاشيهاش لذت ميبرد و شيوه خاص نگارشش. از داستان ديوار (كه دوست داشتم برف باشد) لذت وافر بردم! (http://www.nightstar85.blogfa.com/post-25.aspx)
از نگين شيراز
نميدانم چرا، ولي دلم نيامد از بانوي طناز عزيزمان ياد نكنم.... هر چند رفته، ولي جايش خالي است.
دوستان ديگري هم هستند و بودهاند كه از ايشان مطلب خواندهام و لذت بردهام، اما قصد نقد كردنشان را اينجا ندارم، چون يا رابطه من و ايشان محدودتر بوده است يا بيشتر وبلاگشان ساختار روايي داشته و يا ديري نيست كه ميشناسمشان يا به هر دليل ديگري صلاحيت نقدشان را حتي ذرهاي ندارم؛ هرچند كه درباره دوستان ديگر هم اين صلاحيت بيش از همان اندكي كه گفتم نبوده و نيست. اما حيفم ميآيد از ميان آنچه از ايشان خواندهام نقل قولي نكنم:
از گل كوچيك آبي: «مفهومي بلند (http://www.gisooyekhis.blogfa.com/post-85.aspx)»
از هذيون: «آينه و رويا (http://www.delirium.parsibox.com/9.html)»
از نگار: «سرنوشت (http://www.barankhorde.persianblog.com/1385_11_barankhorde_archive.html#6117618)»
از نسيم: «شعر بيواژه (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=oraynab.persianblog.com&postid=6312172)» و « ...جسارت عشق ورزيدن ، بی چشمداشت... (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=oraynab.persianblog.com&postid=6159359)»
از فرهود: « آريستيپوس (http://www.persianblog.com/posts/?weblog=aftertherain.persianblog.com&postid=5928746)»
از قاصدك: « بخوون ببين سر در مياری؟ (http://gasedakha.mihanblog.com/Post-192.aspx)»
پسنوشتار 1: دلم ميخواست اين متن را تا قيام قيامت و براي همه دوستانم ادامه ميدادم. اما از طرفي خيالم راحت نبود كه راضي باشند و از طرف ديگر قلمم قاصر بود در نگاشتن از همه بزرگواران، چون گاو مقدس برايم در نوشتن از ديگران رعايت امانت و دقت و حفظ شرايط اوليه نقد است كه اميدوارم حداقلش رعايت شده باشد.
پسنوشتار 2: لطفاً كاستيها را به حساب قصور بگذاريد،ً نه تقصير!
پسنوشتار 3: اگر لينكي اشتباه درج شده است، ضمن عذرخواهي از همه خواهش ميكنم بگوييد تا اصلاح كنم.
پسنوشتار 4 يا خواهش عاجزانه: از همه دوستاني كه موسيقي براي وبلاگشون انتخاب كردن خواهش ميكنم اگر نميخوان كه بردارنش و بودنش رو ضروري ميدونن، لااقل امكان Pause كردنش رو به خواننده بدن! چون واقعاً اين براي من معضل شده!