تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

تا بوي تنت به جان ديوانه رســـيد

جان از تله عقـــــــل به يكباره رهيــــد

تا زمزمه نگاهت از ديده گذشـــت

دل نيز ز شوق بوســـه‌اي پرده دريــــد

 

پنجم بهمن‌ماه 1385

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 16:3  توسط ع.ك.بينا  | 

سلام كفشدوزك عزيز

چه شد كه ميزبانيت به ما رسيد!؟

 

كنار اين يقه

كه پاسبان گردني از آن ماست

نه رُسته ترگلي

نه مانده يادگاري از شميم بوستانكي؟!

 

هان!
نباشد اين فريب بويناك عطر شيشه‌اي

تو را به سوي من كشيده است؟!

 

ولي رفيق من!

كنار اين يقه كه هيچ

تمام شهر را اگر به زير بالهاي كوچكت كشي

گمان نمي‌كنم كه سهمي از گلي به چنگ آوري

كه روزگار ما

نه جاي رستن گلي است!

گلي هم ار برويد از كناره‌اي

به زير بار اين زمانه سياه

چنان خميده مي‌شود

كه رنگ و بوش مي‌پرد...

 

آهاي!

كفشدوزك عزيز!

كجا پريده‌اي كنون؟

من از بيان اينهمه

فقط به فكر رهنمايي تو بوده‌ام....

 

رفيق كوچكم!

مرا ببخش اگر كه رنجشي

تو را رسيد از كلام من

 

رفيق سرخ كوچكم

كجا پريده‌اي كنون؟

 

كنون كه دورتر نگاه مي‌كنم

كنار اين رديف آجري

-كه خطي از شكوه سبز پشت آن

در اين سويش به يادگار مانده است-

به روي شاخه‌هاي ياس صورتي

گلــــــــــــي شكفتــــه است ...

 

اگر چنين صبوريت به من نرفته بود

اگر هنوز ميهمان من بُدي

همان كنار باغچه

تو از شميم ياس‌هاي صورتي

مست مي‌شدي و من

از نوشتن حسادتم

در انتهاي اين خطوط ...

كه: خوش به حالت اي رفيق مخمليـــــــــــــــــــن!

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت 0:51  توسط ع.ك.بينا  |