تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

روبرويم دختري است با كتابي در دستان كوچكش. روي كتاب نام دو مرد بزرگ نوشته شده‌است: «سنت اگزوپري» و «شاملو».

آري دخترك شازده كوچولو مي‌خواند و مرا به فكر وامي‌دارد كه نكند همان گل سرخ سياره شازده باشد؟!

مادرش براي اينكه بهانه نگيرد برايش كتاب داستان خريده و من شك دارم كه بداند چگونه دخترش را اهلي كند!

دخترك با زحمت كلمات را هجي مي‌كند تا معنايشان را دريابد و من از همين فاصله از حركات كند و شمرده لبانش مي‌بينم كه مي‌خواند: «پــــــس ..... مــــــننننن ...... به ..... تووووو.... دسسسس......تتتت.....تووووورررررر..... دستورررر.....ميييييييي.....د......هممممم...... كههههههه......ـ»

شادابي بي‌وصف صورت نازنين پرنسس كوچولوي من خاموش مي‌شود و من دلم مي‌شكند.

مادرش رضايتمند از تلاش كودك دردانه‌اش و با آب و تاب از استعدادهاي فراوان او براي زن همراهش مي‌گويد.

دخترك كلافه است از سختي درك كلمات و مادرش خرسند از اتمام بي‌تابي او.

دخترك، انگاري كه تحمل وزن نام دو مرد را در ميان دستان كوچكش نداشته باشد، شازده كوچولويش را مي‌بندد و مادرش صحبت را متوقف مي‌كند....

دست آخر شازده برمي‌گردد پيش باقي اسباب‌بازي‌هاي دخترك توي كيف مادر و من مي‌انديشم: «آيا دخترك اهلي شد؟!»

به قيافه خسته‌اش، چشمان بسته‌اش و سر افتاده بر سينه مادرش كه نگاه مي‌كنم، ترس برم مي‌دارد كه: «نكند هيچ‌وقت نفهمد گل سرخ سياره شازده كوچولو اهلي شدن را؟!!»

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت 13:33  توسط ع.ك.بينا  |