تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

ديروز

در تلاطم عاشقانه هر روزه

در برابر تنزلي باور نكردني

به ديدار خود رفتم!

و با عاشقانه‌ترين صدايي كه شنيده بودم

صدا كردم

كسي را كه با او

تمام تلاطم‌ها، تموج‌ها، تقديرها....

تصويري زيبا خواهد شد

در قاب عكس گذشته‌ام

روزهاست كه عاشقم

و اين عشق

عاقبت در تپش روزگار

ديروز

در تلاطم عاشقانه هر روزه

مرا كشت ....

كه ايكاش پيش از اين

پيش از آنكه اينهمه سال

با ياد دست‌هاي از دست رفته‌ام

تلف كنم خود را

چنين مي‌كرد

من يادگار سبزي بارانم

به سرخي عشق

و يادگار سپيدي روزگار

به آبي رويا

و يادگار سياهي غرقه شدن

به بي‌رنگي مرگ

و تبلور آن

كه به درخشش ستارگان مانسته‌است

و سوگند مي‌خورم

به زلال روح نوزادي ناكام

كه تا ابد تكرار كنم نام خويشتن را ...

كه ديگر هيچ نامي نيست!!!!

24/06/1378

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 1:14  توسط ع.ك.بينا  | 

در پناه شبی

که خوابش به روز گذشته بخشیده

بی تاب و بی خواب

پر از شاعرانه های ناگفته ام

با آنکه چشم را هم آغوشی خواب به رؤیا بدل می شود

و با آنکه می دانم قلم انتظار به دست نشستن را دارد

همچنان بی تابانه در انتظار گفتن ناگفته ها

دراز به دراز

با چشمان باز

انتظار خواب می کشم

و نا امیدانه می کوشم به رضایت زبان

بر جورکشی قلم

 

اسب تازه زین شده خیال

پس از آنهمه چموشی

حالا بی تابانه انتظار سوار می کشد

تا در دشت پهناور خیال بتازد

مادرش

مادیانی بود از جنس اندیشه

و پدرش

سرکش توسنی از تبار امید

چموشی اسب تازه زین شده

بیشتر به پدر مانسته است

با زین بر پشتش اما

هنوز هم

آنچنان سوارِ خویش را سوار است

که از میل مفرط دهنه بر کشیدنش

سوار را

اندیشه هدایت فراموش

به هر سو می کشاند

 

این خیالِ خیال من است

اسب خوش خیالِ خیال

 

آه!

دور نیست

آری! دور نیست که بر پشتش

زخمها از سر عادت بماند

و تاولها از سر خستگی ...

 

پدرش امیدی بود

به برتافتن از زین

و بر کوفتن سواران بر زمین

در چارگوشه حصار تن

 

که به قیمت جان

تن از زین زدود

 

اما اسب تازه زین شده خيال

خیال می پندارد

زین بر پشتش را

و اینگونه شادمانانه

انتظار سوار می کشد

تا در دشت بزرگ آرزوها

باز چون پدر

بتـــــازد

 

شاید ميوه پندهای مادرانه مادیان اندیشه باشد

اینگـــــــــــونه به زیر زیــــن کشیده شدنش

مادیانی که از پشت حصار کوچک اصطبل

با چشمهای سیاه نگرانش

رد غبارین سمهای او را دنبال می‌کند

و با شیهه های پیاپی

همچنان نگران کره خویش است

و نگران اندک همانندیش با پدر

 

مادیان پیر نگران است

و نگرانی اش جای زخمی است

از شلاق روزگار بر گــُـــرده‌اش

 

 

در گوشه ای دگر

من

همچنان نشسته ام

بر حصار دست ساز خود

تنها و کرخ

 

مرا نه یارای آزاد کردن مادیان از اصطبل است

و نه یارای نشستن بر تازه زینِ کره خیال

و نه حتــــــــــی یــــــارای خفتـــــــن

 

و زبان

هنوز پر لکنت

تلاش می‌کند در پر کردن جای قلم

 

و اینگونه آرام آرام

محو می‌شود

تصویر کره تازه زین شده خیال

در دشت آرزوها

که پنداری در شبی عمیق فرو می‌رود

 

و آری! این منم

که به روشنایی بالقوه چراغ اتاقم پناه می‌برم

روشن‌تر از مهتــــــــاب بالفعل دشت آرزوها

و آرام آرام

پرده می‌پوشم

دست درازی آخرین شیارهای نور را

از میان پنجره بر صورت نیم خفته ام

 

و بی تاب و بی خواب

روی می آورم به اندیشه

و نشنیده می‌گیرم

شیهه های ناله‌گونه اسب خیال را

که لَه لَه سم کوفتن بر سبزی دشت آرزوها

کار همیشگــــــــی‌اش ....  شده  ....  اس.......ت ....

 

فروردين 1386

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 10:13  توسط ع.ك.بينا  | 

«گاهي قلم مي‌شود تنها آرزوي مغز بازيگوشم.... گاهي واژه‌ها مي‌شود ملعبه شوري كه تنم را بي ملاحظه مي‌سوزاند... گاهي جملات مي‌شوند مرهم گلويم كه از فرياد نزدن ...»

 

مكتوب اينچنين مي‌گويد.

او بي‌تاب است و مدهوش از لذت كشف رمز اين نقشه قديمي.... نقشه‌اي كه جايي ميان آخرين مخروبه‌هاي باغهاي شهر يافته است. آري مكتوب اينچنين مي‌گويد:

«... اين منم! با دو چشم كه هنوز مي‌بينند و دلي كه ديگر دارد نفس‌هاي آخرش را مي‌كشد.... با دستاني كه قلم ....»

از مقدمه مي‌گذرد؛ نقشه را مي‌خواند:

«اگر به اين خانه مي‌آيي آزاد باش! پرده‌اي اگر جلوي راهت را گرفت، بدرّانش.... دربي اگر جلوي گامهايت سبز شد بشكنش.... كلامي اگر آزردت ناسزا نثارش كن....»

 

همين مي‌كند.

درب‌ها را مي‌شكند، پرده‌ها را مي‌درد، كلمات را ناسزا مي‌گويد .... همه را... هم درب‌هاي سرِ راه را .... هم پرده‌هاي بينواي كنار‌ه‌هاي مهجور را كه سلامش مي‌گفتند.... حتي سلام‌ها را هم دشنام مي‌دهد كه چيزي احياناً از قلم نيافتد....

باز مي‌خواند:

«اما ... اگر تني ديدي كه با زخم‌هاي ناجور و بدبويش، فضا را به گند كشيده‌است...»

 

چشم مي‌چرخاند؛ مي‌بيند تن زخم‌خورده را ... اما اندكي تحمل نمي‌كند. اصلاً تحمل معنا ندارد برايش در مقابل اين هيولاي نفرت‌انگيز .... اصلاً اين لبخند آزاردهنده را كه بر لبان اين مجسمه زشتي نقش بسته است و برقي را كه در چشمان درشت دهشت‌آورش مي‌درخشد درك نمي‌تواند بكند.... تاب بيهوده‌گويي ندارد؛ پس اندكي رد مي‌شود از نصايح بيهوده مكتوب.... پايين‌تر .... مي‌خواند:

«... به اطراف اگر نگاه كني، همآنجا، روي ديوارهاي اتاق آخرين، سلاحت را مي‌تواني از ميان آنهمه فولاد و آهن بيابي.... »

 

سلاحش را برمي‌دارد: خنجر!

باز مي‌خواند:

«راستي چرا مردم وقتي اينهمه سليح خوب نبرد مثل گرز و شمشير هست، اينگونه به خنجر عشق مي‌ورزند؟!»

 

و وحشت مي‌كند از اين پيشگويي ساحرانه.... اما او مصمم است، پس ادامه مي‌دهد:

« ... سلاحت را كه برداشتي، تازه‌ترين و سالم‌ترين جاي پوستش را هدف بگير و با تمام قدرت ضربتي بزن.... »

 

دور اين هيكل زمخت و عجيب مي‌چرخد.... از چشمانش وحشت دارد.... مي‌رود پشت سرش، جايي كه از برق چشمانش و از زخمه‌هاي لبخندش در امان باشد. جايي ميان زخم‌هاي پشتش نمي‌يابد. اينجا همه زخم است.... پوستي اصلاً نيست.... چشمانش را مي‌بندد.... خنجر را با دو دستش مي‌فشارد.... بالاي سر مي‌برد و فرود مي‌آورد.....

آه! او در زخمي كهنه كشيده مي‌شود.... در تعفني عميق.... جايي كنار هزاران كرم...

 

و تن زخم خورده هنوز هم آنجا است ... و برق چشمانش.... و شكوه لبخندش... افزون‌تر مي‌شود!

مكتوب اينگونه مي‌گويد:

«... سلاحت را كه برداشتي، تازه‌ترين و سالم‌ترين جاي پوستش را هدف بگير و با تمام قدرت ضربتي بزن. راهت باز خواهد شد به درون اين پيكر گنديده... پيشتر برو... نترس!

آري! آنجا... درون آن تن گندآلود، راهرويي خواهي ديد پر از عطر اشعار گذشتگان و پر از فلسفه تازه از باغچه چيده شده... اتاق پنج‌دري ته راهرو را خواهي يافت كه هميشه درب‌هايش باز است به روي كساني كه مي‌آيند... و پس از آن .... آري مهتابي حقيري است پر از نور مهتاب و عطر چاي و شاتوت و صداي بازي ماهي‌ها در آب.... من آنجا منتظر توام! با قلمي كه سازنده واژه‌هايي است كه هنوز نفهميده‌ام از كجا مي‌آيند.... اما هميشه به سوي تو روانه مي‌شوند و من تنها موظف به عبور دادن آنها بوده‌ام از اين همه دالان‌هاي تودرتويي كه مي‌بيني ...

آري! تنها منتظر توام! با دستاني كه ديگر نمي‌لرزند و با قلبي كه اميدوارانه مي‌تپد! و تنها تويي كه مي‌تواني از اينهمه بگذري براي ديدن من.... آري! براي كاشتن دانه عشق و درو نور همين گوشه حقير هم كفايت مي‌كند! هديه من به تو، وقتي كه آمدي، تنها دو واژه خواهد بود: «سلام رفيق!»»

 

و او هيچ‌گاه نخواهد دانست كه اين گوشه كجاست؛ چرا كه مكتوب را نخوانده گذاشت...

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 0:28  توسط ع.ك.بينا  |