تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

«این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد»
بی تو پاره‌پاره‌های قلب من
مانده‌ام چگونه جان نمی‌دهد
سفره‌ی دل همیشه باز من
تن به شعر و داستان نمی‌دهد
هر چه خواستم بیابمت ... دریغ
دست دل تو را نشان نمی‌دهد
هر چه می‌کنم بگویمت به شعر
واژه قدرت بیان نمی‌دهد
قصه‌ای دگر بگو ز نی‌سوار
کس نشانه‌ها چنان نمی‌دهد
باز غنچه را به پیش گل نشان
غنچه بی تو رو نشان نمی‌دهد
با بهارت از زمین سخن بگو
فرصتی به ما خزان نمی‌دهد
صبح را به جز به شعر پاک تو
کس نصیب بیکران نمی‌دهد
کس به کوچه جز تو ظهر انتظار
نور را به رایگان نمی‌دهد
آینه شکست وقت رفتنت
انعکاس ناگهان نمی‌دهد
مثل چشمه مثل رود رد شدی
چشمه سنگ را تکان نمی‌دهد؟
بی تو نغمه در گلو شکست باز
مهلت سخن فغان نمی‌دهد
باز هم زمانه‌ی وداع شد
بغض دل ولی امان نمی‌دهد
تو پریدی و دلم رضا به هیچ
جز به دیدنت در آسمان نمی‌دهد

پ.ن. ديشب دوستي خواست برايش شعري بخوانم... دفتر گزيده اشعارم را که گشودم در ميان آنهمه شعر, شعري از قيصر را برايش خواندم: نامه اي براي تو!

صبح خبر گذشتن قیصر را خواندم...

حالا: دارم مرثیه می‌سرایم برایش... یا برای خویش! او رشک شعر من بود... آه که چه بی‌رشک شدم!

 

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 12:27  توسط ع.ك.بينا  |