تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

صبح خواب ماندم

موبايلم روي ويبره بود، متوجه زنگ ساعتش نشدم

انگار موبايل تمام مردم شهر روي ويبره بود، همه مردم شهر خواب ماندند.

صبح موبايلم انگار توي تختم افتاده بود، شايد هم تختم روي ويبره بود!! لرزشش را حس كردم اما بيدار نشدم.

صبح انگار موبايل تمام مردم شهر توي تختشان افتاده بود، چون همه داشتند از لرزش تخت‌ها صحبت مي‌كردند.

صبح انگار لرزش تختم به ديوارها سرايت كرده بود؛ ترك ديوار غريب بود!

صبح انگار لرزش همه تخت هاي شهر به همه ديوارها سرايت كرده بود. ترك‌هاي ديوار چنين مي‌گفتند...

صبح انگار ديوارها از قلقلك تخت‌ها تاب نياورده بودند و سقف‌ها از دستشان افتاده بود....

صبح انگار صبح شبي بي‌پايان بود

صبح انگار خستگي مردم شهر را فهميده بود

صبح انگار از بيدار كردن مردم بيزار بود

صبح انگار صبحي نبود....

همه موبايل‌‌ها و تخت‌ها و ديوارها و سقف‌ها ويبره لالايي‌وار دردناك خواندند

تا مردم شهر بخوابند

زمين ناليده بود به حال مردم

و مردم

در خواب ناز

ناله زمين را ديرتر فهميده بودند

چون زمين هم روي ويبره بود....

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 12:52  توسط ع.ك.بينا  |