تبليغاتX
مهتابی
من اين تن نبودم ...

باز هم دستار بر سر، پرده‌اش بر رو

خيس گل نم از سرشك نرگس مستش

با دو چشم خون

 خسته از افسون

 خسته از افسوس

 نه! پر از افسوسِ افسونِ فريبي پست

چانه بر دستان

دست بر زانو

و آندو در آغوش

خويشتن را در ميان سوز سرمايي كه مي‌پيچيد

 در ميان شب

وز شكوه آن

اشك مي‌آمد به چشم عابران كور

مي‌فشرد و فكر مي‌فرسود

 زان فريب سرد

 

وآنطرف‌تر شوخ «تردستش»

طرح مي‌زد با لبانش پر ز زهر خنده‌اي مسموم

طرح مي‌زد

طرح يك بازي

بازي نفرين و رسوايي...!

 

من كه در اين هاله تاريك هستي‌سوز

رهگذاري بودم از جنس تماشايي

از ميان اشك يخ‌بسته

خوب مي‌ديدم

 آنهمه آشفته طرحي را كه او مي‌زد؛ تو پنداري

 ذره‌بيني ساختند از اشك

 در ميان تيره‌چشمانم

 

آري... آري... خوب مي‌ديدم

 كه چگونه شكل‌هايش در ميان كاغذي، آهسته آهسته

 مي‌شكفت از خط

 و خط از نقطه...

 و در اين آشفته‌بازار توهم آنچه مي‌روييد

 بوته تزوير بود از دانه ترديد و تنهايي

 

و آن دگر سو باز مي‌ديدم

يخ‌زده دستار آن مرد اهورايي

اوفتاده پرده‌اش بر چهره‌اي غمناك

و پر از تدبير و تنهايي

در ميان چشم‌‌هاي يخ‌زده از سوز سرمايش

قطره‌اي آرام مي‌غلتيد

قطره‌اي از جنس خون دل

قطره‌اي كآرام يخ مي‌زد

 همچنان چون آن دگر درهاي غلتانش

و به آرامي يك لبخند

گوهري مي‌شد به زيبايي... به زيبايي!

 

باز مي‌ديدم

مردك «تردستِ» بازيگوش

نقش مي‌سازد

 از تمام نفرت دونش

 با تمام همت دستش

 نقش‌هاي پر ز ترس و پر ز تنهايي

 

همچنانكه بازي دستان مستش را

با تمام هوش چشمانم

خيره مي‌ديدم

ناگهان دستي

 دستي از جنس شكيبايي

كوفت بر انديشه‌ام تا آمدم با خود

باز ديدم نقش ترس و خشم و نفرت را

در ميان چهره‌اي بي‌تاب

در ميان چهره آن شوخِ «تردستش»

در ميان كوهي از اندوه

 

آري اين بازي

- بازي نفرين و رسوايي -

بازي او بود

بازي او، و نه آن مرد اهورايي...

 

پس من آنجا خويش را خنجر بدستِ غيرت و تكبير و والايي

يافتم آلوده در خون

خون ناپاك فريب و حيرت و ترديد

غرق گوهر

گوهران پاك غلتان از سر و چشمي كه مي‌خنديد

با صدايي پر طنين و لحني از طيف توانايي...

 

باز من، من بودم آنجا

 آن منِ پاكِ اهورايي...


ديماه 1382 - قزوين


+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 23:46  توسط ع.ك.بينا  |