تبليغاتX
مهتابی - خيال
من اين تن نبودم ...

در پناه شبی

که خوابش به روز گذشته بخشیده

بی تاب و بی خواب

پر از شاعرانه های ناگفته ام

با آنکه چشم را هم آغوشی خواب به رؤیا بدل می شود

و با آنکه می دانم قلم انتظار به دست نشستن را دارد

همچنان بی تابانه در انتظار گفتن ناگفته ها

دراز به دراز

با چشمان باز

انتظار خواب می کشم

و نا امیدانه می کوشم به رضایت زبان

بر جورکشی قلم

 

اسب تازه زین شده خیال

پس از آنهمه چموشی

حالا بی تابانه انتظار سوار می کشد

تا در دشت پهناور خیال بتازد

مادرش

مادیانی بود از جنس اندیشه

و پدرش

سرکش توسنی از تبار امید

چموشی اسب تازه زین شده

بیشتر به پدر مانسته است

با زین بر پشتش اما

هنوز هم

آنچنان سوارِ خویش را سوار است

که از میل مفرط دهنه بر کشیدنش

سوار را

اندیشه هدایت فراموش

به هر سو می کشاند

 

این خیالِ خیال من است

اسب خوش خیالِ خیال

 

آه!

دور نیست

آری! دور نیست که بر پشتش

زخمها از سر عادت بماند

و تاولها از سر خستگی ...

 

پدرش امیدی بود

به برتافتن از زین

و بر کوفتن سواران بر زمین

در چارگوشه حصار تن

 

که به قیمت جان

تن از زین زدود

 

اما اسب تازه زین شده خيال

خیال می پندارد

زین بر پشتش را

و اینگونه شادمانانه

انتظار سوار می کشد

تا در دشت بزرگ آرزوها

باز چون پدر

بتـــــازد

 

شاید ميوه پندهای مادرانه مادیان اندیشه باشد

اینگـــــــــــونه به زیر زیــــن کشیده شدنش

مادیانی که از پشت حصار کوچک اصطبل

با چشمهای سیاه نگرانش

رد غبارین سمهای او را دنبال می‌کند

و با شیهه های پیاپی

همچنان نگران کره خویش است

و نگران اندک همانندیش با پدر

 

مادیان پیر نگران است

و نگرانی اش جای زخمی است

از شلاق روزگار بر گــُـــرده‌اش

 

 

در گوشه ای دگر

من

همچنان نشسته ام

بر حصار دست ساز خود

تنها و کرخ

 

مرا نه یارای آزاد کردن مادیان از اصطبل است

و نه یارای نشستن بر تازه زینِ کره خیال

و نه حتــــــــــی یــــــارای خفتـــــــن

 

و زبان

هنوز پر لکنت

تلاش می‌کند در پر کردن جای قلم

 

و اینگونه آرام آرام

محو می‌شود

تصویر کره تازه زین شده خیال

در دشت آرزوها

که پنداری در شبی عمیق فرو می‌رود

 

و آری! این منم

که به روشنایی بالقوه چراغ اتاقم پناه می‌برم

روشن‌تر از مهتــــــــاب بالفعل دشت آرزوها

و آرام آرام

پرده می‌پوشم

دست درازی آخرین شیارهای نور را

از میان پنجره بر صورت نیم خفته ام

 

و بی تاب و بی خواب

روی می آورم به اندیشه

و نشنیده می‌گیرم

شیهه های ناله‌گونه اسب خیال را

که لَه لَه سم کوفتن بر سبزی دشت آرزوها

کار همیشگــــــــی‌اش ....  شده  ....  اس.......ت ....

 

فروردين 1386

+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 10:13  توسط ع.ك.بينا  |