تبليغاتX
مهتابی - تسطير
من اين تن نبودم ...

«من سفير خلقتم درون تو ...»

ندا چنين مرا به خود كشيد

« كه ذهن توست كشتزار من

و من

ميان "ن͠" و "يسطرون"

به كشت "ما" سري سپرده‌ام چنان

كه ايزدان بدان قسم كنند»

 

تنم ز نعره‌اش لهيب مي‌كشيد

و جانم از شكوه شكوه‌اش

و در شگفت بودم از شنيدن صداي او

كه سالها

سكوت او شريك گفتن و نوشتنم بدند

و او در آن ميانه سكوت من

چنين هوار و داد مي‌نمود:

«تو قوّت نوشتن مني

و نغمه‌هاي شاعرانه را

به جز به خاطرت كجا توان درود

بيا كه اين منم

رفيق روزگار عشق و نفرتت

كسي كه خون او هنوز

سراي خاطرات مه‌گرفته تو را

به نقش‌هاي استوار

ميان صفحه‌هاي كور دفترت

چنين نشانده ماندگار...»

 

من از صداي پرطنين او خراب و مست

و او ز بهت من پر از غرور

من اين چنين غريق موج‌هاي دلهره

و او چو بادهاي نيمه‌شب شرور

 

و بعد از آن

در انتهاي بهت و ترس

ميان موج و غرقگي

چگونه گويمت ز لذت شنيدن صداي آشناي خويش

كه: «"ما" تويي

همان كه ايزدان بدان قسم برند

و نيز "ن͠" و "يسطرون"

و هم همين "قلم"»

 

چنان چو كشتي نجات

و يا چو فار پايدار رهنما

كه زورق شكسته مرا

به ساحل امين آرزو كشاند

در امتداد صخره‌هاي شعر

كنار جنگل ترانه‌ها

و بعد از آن طلوع هم دميد

طلوع شعر من

شكوه ژرف جاودانگي ...

 

 

نهمين بامداد پاييز يكهزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدي

اولين ليلةالقدر يكهزار و چهارصد و بيست و هشت قمري

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 14:35  توسط ع.ك.بينا  |