پيش نوشت: اين
نوشتار اداي ديني است و عرض ارادتي «بداهه» كه با مرور شاهكار قيصر عزيز «نينامه» و يادآوري برخي
قلمزنيهاي حقير، طرح آن در ذهن كوچكم افتاد و شور نوشتن جوشي به جان
انداخت و ....
ناگهان اكنون، در
حال گوش دادن به مرثيههاي آلبوم مولاي عشق، به نگارش آن دست بردم، بدون ويرايش البته، كه مولاي عشق
به بزرگواري خود خواهد بخشيد...
پيامبر خدا كه
پرگشود براي رفتن، محيا كرده بود توشه خويش را.... و نيز توشه امتش را براي هزاران هزار سال سفر بيخطر....
هر چند كه ميدانست امت بنياسراييلاش يك شبه گم خواهند كرد توشه هزاران سال سفر
را و به لَهلَه خواهند افتاد پس از لختي لاشهخواري به يافتن توشه پاك!
آري! پيامبر پرگشود
و بزرگمرد تاريخ ماند كه: «خانهنشيني نتوانست تيغ برنده كلامش كُند كند» و كوثر
كه: «زخم قفل در نتوانست شرح صدرش را، حتي اندكي، بكاهد...» و خانداني كه يتيمي از
عزتشان نكاست و از كرمشان و قرآن: «كه ملعبه دست نامردمان...نشد!»
و امتي كه لاشه
خوردند و لاشه .... تا جگرشان به آتش كشيده شد و پاره پاره شد و عطش جاي آب را به
كور هم نشان داد: «خانهاي كه برترين عالم در آن بود...»
پس باز تاب نياورد
ريههاي گنديدهشان بوي عطر عزيز او را و نامردمي كردند و بدكينگي و سنگ زدندند و
دشنام دادند و خنجر خيانت كشيدند و ...
و كوثر بود كه:
«..... نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه: «نفرين بر مردانگيشان كرد» و بزرگسرداراني
كه: «داغ مادر و برادر... به داغ پدرشان نزديك ميشد» و قرآن كه: «بر سر نيزه....
نشد!»
عاقبت شمشير بر طاق
آسمان فرياد كشيد و خون گريست از نغمه رستگاري بزرگمرد تاريخ تا مسلماني ننگي شود
بر مسلمانان... كه روزي عزتي بود!
ديگر زمانه، باز خنجر
بود و زهر كه بر كرامت كريمترين انسانها ... كه بر كرامت انسانيت انسان بوسه ميزد
و ميريخت و خستگي تاريخ از ناشايستگي ما...
و كوثر بود كه:
«...نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه:«حسرتش جاريتر بود هر زمان» و خانداني و كرامت
انسانيت انسان بود كه: «خون رنگ شد... بارها» و عزت انسان كه: «خون گريست!» و قرآن
بود كه: «دستاويز تجارت ناكث تاجران... نشد!»
اما اين روزها
ستارهها به ياد ميآورند سقوط ديگري كه مسلماني را به قعري پستتر ميكشاند و
انسانيت را به تنزلي نو. نامردمان عهد شكستند و سگي پيشه كردند و... نه سگ شريف
است! آن پيشه كردند كه جز از بني بشر برنيايد.... و عهدها خواستند از عزيزترين عزت
انسان، آنگاه كه خود پيشهشان عهدشكني بود و زمين شرمنده بود و آسمان در حيرت!!
و او، كه خوب ميدانست
چاره را، حجت تمام كرد و تابيد بر آخرين روزنههاي نيمهباز خانه عزت بشر كه داشت
در لجنزاري عميق فرو ميرفت. پس پا بر سرزميني گذاشت كه نامردي بر او پاي ننهاده
بود و پاك بود.
و آنجا وضو ساختند
اندك چشمهاي گشوده بشر در معيتش با آب پاك طينت او و نماز گذاردند بر قبلهاي كه
ديگر تنها از ايشان بود...
آري! خون خدا در رگهاي
او بود تا بدان قلب خشكيده زمين را باز از لذت تپيدن پر كند تا ابد؛ آنچنان كه كسي
نتواند بازش دارد باز از تپش ... و چنين كرد...
ميانه رقصي بود آري آن روز! رقص روان پاك انسان بر آسمان با آهنگي كه طنينش
غمگين بود و شاد و هم ابدي.... كه در ازل پروردگار ايشان نوشته بود.
و شعري بود از عزت و خون و حماسه كه پرده پرده جان ديوان را دريد.
و حكايتي از جاودانگي...
و اشكهايي كه از چاه تجميع آنها چشمه چشمه خنده روييد براي انسان، تا ابد...
و مسلماني كه ناسزا بود ديگر....
چونان كه هر مذهب ديگري پيش از آن...
و خردمند سرزمين آناهيتا بود، دور از خدايگان دروغين آتشمزاجش...
و ناخداي بحر اعظم بود، به دور از تمسخر دشمنان و خيانت خويشان....
و فرمانرواي خوشالحان بود، با عظمت اسطورهاياش ....
و وارث فرمان زمين، تكيه داده بر عصاي جادويياش....
و بتشكن نخستين بود، آرميده در گلستان صدق خويش...
و شاهزاده خوش سخن مصر بود، رها از نافهمي و نافرماني مردمش ...
و روان پروردگار، ايستاده، بالگشوده و استوار، بر صليب عشق آتشينش،...
و .....
و دليل آفرينش.... با لبخند هميشگياش....
و بزرگمرد تاريخ.... با استواري آرامشبخشش...
و كوثر ... كه چشمه مهر بود... و بود....
و كرامت انسان... كه آرام بود چون پدر....
و ديگر خون خدا بود... ريخته بر زمين... و دريا بود.... بر نيزه.... منزل به
منزل....
و عزت انسان... كه در كنار همه خوبيها، در كنار پدر، در كنار مادر، ايستاده،
لبخند ميزد. درست مانند روزي كه جدش لبخند ميزد بر زنجيري كه به بهشت ميكشيد
انسانها را و ايشان از آن گله ميكردند.
و ضجهاي كه هزار سال است به گوش ميرسد از بيكسي انسان
و مرثيهاي كه هزار سال است بر مسلماني خويش ميخوانيم...
و رودها كه بر سرزمين عراق، هنوز انتظار عباس را مي كشند...
و زخمها كه زينب را ميخواهند...
و عسل كه شرمنده كلام قاسم است...
و ماه كه اكبر را گم كرده است...
و تير كه بوسه بر گلوي اصغر را از ياد نميبرد...