تبليغاتX
مهتابی - مسافر...كش!
من اين تن نبودم ...

وقتي جلوي پايم ايستاد، بيشتر از سر ترحم، اين حس نفرت‌انگيز، بود كه سوار ماشينش شدم تا رسيدن به مقصدم. جلو نشستم كنار دستش... داخل ماشينش هم مثل خارجش تعريفي نداشت. ذهنم مشغول ارزيابي اوضاع بود كه ديدم پيرمرد با صداي آرامي «... فاغشنياهم ...*» مي‌خواند و تازه متوجه شدم كه داريم وارد طرح مي‌شويم و او هم طرح ندارد! خنده‌ام گرفت كه پليس او را نديد و وارد طرح شديم.

پرسيدم: «پدر جان؛ مي‌دوني ايني كه مي‌خوندي يعني چي؟»

با نگاهي عاقل – اندر – سفيه جواب داد: «يعني: كور مي‌شن و كر مي‌شن و شما رو نمي‌بينن!!»

گفتم: «خوب واسه چي خوندي پس؟ مي‌خواي خلاف كني به آيه قرآن متوسل مي‌شي؟»

گفت: «من چه خلافي كردم؟ نون زن و بچه‌رو درآوردن خلافه؟ اينا خلاف مي‌كنن كه جريمه بي‌عرضگي خودشونو از من مي‌گيرن... برن را[ه] بسازن عوض اين كه از گلوي زن و بچه‌ي من ببرن....»

 

و من، به گمانم براي هميشه، ساكت شدم!

--------------------------------------------------------------------------------------------------

* «و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم و هم لايبصرون» يعني: «و در پس و پيششان موانعي قرار داديم و پرده‌اي پوشانيديم بر ايشان تا هيچ نبينند....» كه به صورت دعا در بين نيروهاي ايراني مرسوم بوده است براي حفاظت از چشم دشمن در زمان جنگ.

+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 12:7  توسط ع.ك.بينا  |