+
نوشته شده در 87/04/08ساعت 11:45  توسط ع.ك.بينا
|
سلام رفقا! نميدونم تا حالا اسم مهتابي چه ذهنيتي رو توي ذهناي عزيز شما به جا گذاشته؟! شب مهتابي؟ لامپ مهتابي؟! اما قصه «مهتابي» من مربوط ميشه به اون قديم نديما، وقتي كه از ايني كه هستم جوونتر بودم. اون وقتا جلوي عمارت قديمي خونه پدربزرگم يه ايوون بود كه كمي از سطح حياط بالاتر بود و مشرف به باغچه كوچيك پر از گل و درخت... كه غروبا، ماه كه درميومد، جمع ميشديم با عمه و عمو و بابابزرگ و مامانبزرگ كنار باغچه، تو اون ايوون و مينشستيم به خوردن چاي و شاهتوت درخت توي باغچه... اين جور ايوونهارو قديما بهش ميگفتن «مهتابي»، شايد چون همهء سال، شبها مهتاب ميگرفت... حالا منم اسم اين گوشه تاريك و كوچيك و حقيرم رو گذاشتم مهتابي تا با هم بنشينيم و شاهتوت بخوريم و چاي بنوشيم و .... اگه پايه بودين گهگداري (البته فقط گهگداري) قليوني چاق كنيم. به هر حال خوش اومدين رفقا به كلبه خرابه من... ماهِش از من، ستارههاش از شما... ميدونين ماه الكي ادعا ميكنه كه بزرگتره... چون ميدونه ستارهها خجالتي هستن و طفلكيها از يه فاصلهاي نزديكتر نميان... اما اميدوارم اينجا ستارههاي شما از تك ماه من جلوتر بيان و يه روزي تو اين مهتابي من مهمون شما باشم... اما فعلاً بايد بگم: رفقاي عزيزم خوش اومدين!